غم این خفتۀ چند...
نیما و زادگاهش
در کنار خانه شماره 83/123 در یوش دو سکو برای خستگان راه وجود دارد. دیوار رو به کوچه بلند است و کاهگلی، با سوراخ بزرگی که از آن میتوان به درون خانه نظر افکند. خانه سه درب دارد. از درب اصلی که وارد میشوید چشمتان به مکانی میافتد که قبلا به اصطبل اختصاص داشت و بعد به پلهها میرسید و پس از آن به حیاطی که سه سوی آن ساختمان خانه هاست که از پنجرههای بیحفاظ آن میتوان به کوهی که پشت آن قرار دارد، نگاه کرد.
شاعر در شعرش شکل خانۀ فعلی را چنین ترسیم کرده بود:
"مانده اسم از عمارت پدرم
طرف یورد شمالیاش! تالار
طرف یورد جنوبیاش! سر در
طرف بیرون آن! طویلهسرا
جغد را اندر آن قرار اکنون،
تختهای به درش، به معنی، در."
خانه شاعر سمت راست پلهها قرار دارد. در و دیوار اتاقها پر از خطوط ذغالی است که جوانان به اصطلاح عاشق، نادانسته به یادگار نوشتهاند. سقف خانۀ غربی که روزگاری شاعر در آن میزیست با چوب پوشیده شده است. چوبهایی که با رنگ سبز، قرمز و زرد، رنگآمیزی شده است که البته هنوز سالم ماندهاند.
« تقی زاده » میزبان من پنجره را نشان میدهد و میگوید:
« نیما بیشتراوقات اینجا مینشست. »
درختان سیب و زردآلو وسط حیاط زیر برف زمستانی به خواب رفتهاند. گچبریهای زیبای خانه دارد از بین میرود. همراه دیگری میگوید:
« آقا نمیدانید چه خانهای بود. وسایلش را بردهاند. در گشاده ست و خانهاش تاریک ... بشقابهایی در این خانه بود که هر کدامش چند هزار تومان قیمت داشت، عتیقه بود. »
قبل از حرکت شنیده و خوانده بودم که سازمان میراث فرهنگی خانه را به موزه تبدیل کرده و تحت حفاظت گرفته است، اما خانه سرد و خالی و آشفته و مخروبه است. پس آن همه هیاهو فقط تبلیغ بود؟
تقی زاده میگوید: « سازمان میراث فرهنگی آمده و مقداری هم خانه را تعمیر کرده است. »
با تمام آن تعمیرات، تازه خانه چنین است؟
به هر تقدیر به روستای شاعر رفته بودم تا او را بیابم. تا نیما را از زبان آنان که هم زبانش بودند بیابم. از زبان « تقیزاده » عضو شورای محل که به واسطۀ خدمت مادرش در خانۀ شاعر با آنها مراوده داشت، یا از نگاه « مشهدی حسین » همسایۀ دیوار به دیوار « نیما » یا از درون خاطرات ایام کودکی « عباس جمشیدی » همبازی « شراگیم » پسر شاعر و از زبان دیگر مردم کوه و کوچه و خرمن و کهریز.
شب بود که به بلده رسیدم. شهرک کوهستانی میان دو دره که تا یوش شانزده کیلومتر فاصله دارد. راننده پذیرفت که مرا به یوش برساند.
« برای چه به یوش میروید؟ »
وقتی از موضوع باخبر شد پرسید کسی را هم میشناسید؟
« نه! »
بیست دقیقه بعد در یوش بودیم. راننده با صدای بوق ماشین، صاحب نزدیکترین خانه را فراخواند و مرا به او سپرد.
« مشهدی فرجآقا، را به منزل تقیزاده ببر! »
با پیرمرد در کوچههای پیچ در پیچ یوش به سمت منزل میزبان راه افتادیم.
« نیما را میشناختید؟ »
پیرمرد همانطور که فانوس به دست پیش میرفت گفت:
« بله که میشناختم. اکثر اوقات توی ده میدیدمش ... »
پیرمرد از « نیما » میگفت و سلانه سلانه پیش میرفت، تا به مقصد رسیدیم. تقی زاده و خانواده او با همان صمیمیت مردم کوهستان پذیرایم شدند و ساعتی بعد جوانان دیروز و پیران امروز در خانه او بودند تا از نیما بگویند.
صاحبخانه صحبت را آغاز کرد:
« آقا زیاد با دیگران رفت و آمد نداشت. اکثر اوقات یا در فکر بود، یا در حال نوشتن. وقتی هم که از اینکار دست میکشید تفنگ را برمیداشت و به شکار میرفت. من به واسطۀ اینکه مادرم در منزل آقا و عموهایش خدمت میکرد به آنجا رفت و آمد داشتم. چند بار هم با ایشان به شکار رفتم. »
رفتار نیما با دیگران چطور بود؟
« با اربابها که اکثرا از اقوام خودش هم بودند رابطۀ خوبی نداشت. اگر اربابی میشنید که نیما دارد از کوچهای میآید راهش را کج میکرد و از جانب دیگر میرفت و اگر هم بر حسب اتفاق به هم میرسیدند فقط سلام و علیکی بود و دیگر هیچ. اما رابطهاش با مردم عادی خیلی خوب بود، اکثرا در زندگی آن ها کنجکاوی میکرد که چه دارند؟ یا چه میکنند؟ اگر فرصتی مییافت با آنها مینشست و گفتوگو میکرد، به همین علت اربابها که این رفتار او را مخالف شخصیت فامیل خود میدیدند، شایع کرده بودند که نیما خُل است، رعیتها هم که تا آنوقت چنین اربابی که با آنها بنشیند و گفتوگو کند ندیده بودند و اکثر اوقات نیما را در خودش فرو رفته میدیدند، این تهمت را میپذیرفتند. آقا همیشه عوض یک تومان دستمزد، دو تومان میداد و میگفت کارگر باید رضایت داشته باشد. یک روز کنار خرمن نشسته بودیم و چای میخوردیم، آقا آمد به کهریز برود، مثل همیشه قلم و کاغذ و قوریاش را همراه داشت. تعارف کردیم. کنارمان نشست. یکی از بچهها پس از صرف چای، استکان را شست تا برای او چای بریزد. نیما پرسید:
« چرا استکان را شستی؟ مگر دهانتان مریض است؟ »
رفیقمان جواب داد: «آخر آقا شما ارباب هستید. »
نیما خندید و گفت: « ببین! هیچ فرقی بین ما نیست. اشکالی که وجود دارد این است که من همیشه در خودم غرقم و شما هم به کار خودتان مشغول. برای همین وقتی پیدا نمیشودکه بنشینیم و حرف بزنیم.»
« مشهدی حسین » رشتۀ کلام را در دست میگیرد و میگوید:
« سی سال همسایه بودیم، آقای نیما بزرگیاش را از آنجا به ما نشان داد که در عرض این مدت، کوچکترین توهینی حتی به یک بچه نکرد، در حالی که فحاشی راه و رسم اول خوانین بود. یک روز به خانهشان رفتم و گفتم: «آقا، این آقا شراگیم میآید پشت بام و روی علوفه خشک ما راه میرود و آنها را خراب میکند. »
گفت: « مشهدیحسین این بار بخشیدی بخشیدی، اما دفعۀ بعد او بلند کرده و محکم به زمین بزن.»
« عالیه خانم » همسر آقا نگران وسط صحبت ایشان دوید و خطاب به من گفت: « مشهدی حسین مبادا بچه را بزنی. »
نیما گفت: « عالیه خانم همینطور که بچه شما برایتان عزیز است، محصول کار این مردم هم برایشان عزیزاست. »
این حرف در آن روزگار که گفتن کوچکترین حرف بدی به بچۀ یک ارباب بدترین مجازات را داشت خیلی مهم بود. »
عبدالله جمشیدی : « رابطهمان با آقا زیاد نبود. یک روز به بابلسر منزل یکی از دوستان ایشان رفتیم. صاحبخانه به آقا اطلاع داد که آن شب، شب شعری در منزل یکی از دوستان برپاست، اگر مایلید به آنجا تشریف بیاورید. آقا پذیرفت اما شرط داد که نباید او را به اسم اصلیش معرفی کنیم. در مهمانی هرکس شعری خواند. درآخر یکی از مهمانها ضمن صحبت در مورد شعر و شاعری گفت: «این همه که میگویند نیما، نیما، او آنچنان شاعر خوبی هم نیست. آقا حرف او را تأیید کرد و شعری را که سروده بود به آن مرد داد تا بخواند. مرد بعد از خواندن شعرگفت ببینید همین آقا شعرش از نیما بهتر است و شعر را خواند و همه تحسین کردند. در همین وقت مهمانی که آقا را میشناخت وارد شد و او را به نام اصلی خواند. آن شب ما کلی درس یاد گرفتیم. یک روز هم در شمیران به خانهاش رفتم. مرا به کتابخانه برد. کتابها را نشانم داد و گفت آقا عبدالله اینها در سینهام ضبط است. این مردم بعد از مرگم مرا خواهند شناخت.
ملا علی: « آقا دربارۀ کلمات زبان خودمان خیلی کنجکاو بود. یک روز به من گفت: مردم ما به چرک میگویند لم. مدتها بود که فکر میکردم آیا جای دیگری هم این کلمه راه کار میبرند یا نه؟ رفتم تحقیق کردم دیدم « فردوسی » در شاهنامه این کلمه را به کار برده است. »
ابوالقاسم ناصری: « آقا اخلاقش طوری بود که علیرغم ارباب بودن با ضعفا خوب برخورد می کرد. همیشه گیوه به پا میکرد. قوری و استکان را برمیداشت و با قلم و کاغذ به سرچشمۀ کهریز که در سه چهار کیلومتری یوش روی تپهها قرار دارد میرفت. مینشست و شعر مینوشت. ما که نمی دانستیم چکار میکند. از کارهایش سر در نمیآوردیم. »
قاسم داودی و برادرش حسن به نوبت تعریف میکنند:
« نوجوان بودیم. یک روز غروب به سرچشمه رفتیم تا آب را به طرف زمین خودمان برگردانیم. شب شده بود، وقت برگشتن دیدیم کنار چشمه کهریز چراغی روشن است. داد زدیم: « کی هستی؟ »
جوابی نشنیدیم. چند بار فریاد زدیم. چون جوابی نشنیدیم، ترسیدیم و پرسیدیم:« انسی یا جنی؟ »
تا این که بالاخره جواب داد. جلو رفتیم و دیدیم آقای نیما است که نشسته و دارد شعر مینویسد. با دیدن ما گفت: « آنقدر داد زدید که حواسم را پرت کردید. بعد برایمان چای ریخت و گفت: باشید تا صبح با هم به ده برگردیم. »
عبدالله جمشیدی: « آقا شوخ طبعی عجیبی هم داشت. مثلا یک دفعه یکی از گاوهایش را به چوپانی اهل کجور به نام « فرج » سپرد. فرج در عرض شش سالی که گاو را سر کوه به ییلاق برده بود، هیچ گوسالهای نیاورد. هر سال میآمد و میگفت: آقا امسال گاو زایید اما مریض شد و مرد. سال بعد میگفت گوساله را گرگ خورد. سال بعد هم گوساله پرت میشد و میمرد. سال هفتم که آمد گفت آقا طفلی گواله مرده به دنیا آمد. « نیما » تفنگ را از روی طاقچه برداشت و به سمت او نشانه رفت و فریاد زد: «از مهربانی من سوء استفاده میکنی؟ الان حسابت را میرسم. »
فرج سخت ترسید. به التماس افتاد و بروز داد که هر شش گوساله زندهاند و برای هیچکدام اتفاقی نیفتاده. آنقدر ترسیده بود که میگفت: ای آقا تو را به خدا نزن. گاو زائید. زائیدهاش هم زائید.آن زائیده هم زائید. آقا که این حرکت را از او دید او را بخشید، دو گوساله را به او داد و چهار تای بقیه را هم تقسیم کردند. »
یکی از اقوام شاعر: « پیرمرد همیشه یک بسته سیگار اشنو همراه داشت و مدام سیگار میکشید. طوریکه کنارۀ سبیل سفیدش به زردی گرائیده بود. یک روز رو به من کرد و گفت: آقا کریم الان یوشیها به من میگویند « خُُل علی » اما یک روز دنبال همین کاغذ سیگارها میگردند که ببینند پشت آنها چه نوشتهام. »
عباس جمشیدی میگوید: « آقا هر وقت که به پل زنگنه میرسید به پدرم پیغام میداد که بیاید و اثاثیهاش را به یوش بیاورد و هنگام رفتن هم فقط پدرم بود که بارهایش را به پل زنگنه میرساند. من هم تنها همبازی شراگیم بودم. اکثر اوقات در حیاط خانۀ ایشان بودیم. آقا زیاد با کسی نمیجوشید. یک روز به اصرار خوانین که فامیل آقا هم بودند به شکار رفت. من و شراگیم هم همراه آنها بودیم. بین راه پسر « امجد خان » رو به آقا کرد و گفت: « علی خان این همه شنیدیم که شما شاعرید، اگر راست است برای این بوتۀ خار شعری بگویید و اشاره به بوتۀ خارداری کرد که عموما در کوهها و کنار باریکه راههایی که محلِ گذر گوسفندان است میروید نیما روی تخته سنگی نشست. قلم و کاغذ را درآورد و بعد از دقایقی این شعر را سرود:
"من گدایون خورش چاشنی مه
در بهارن بلبلون کلی مه
زمستون تش سر تلی مه"
« من خار آن سرخ جامهای هستم که کنار باریکه میروید. من چاشنی خورشت گدایان هستم. در بهاران آشیان بلبلان و در زمستان خار روی آتشم. »
آقا همیشه میگفت آدم در هر کاری میبایست عادلانه و مردانه برخورد کند. یک بار به پدرم گفت: « مشهدی این مردم یوش وقتی به شکار میروند انگار به دزدی میروند.آرام آرام پیش میروند بیخبر حیوان بدبخت را میزنند. شکارچی آن است که پرنده را در هوا و حیوان زمینی را بعد از خبر دادن به آن بزند. » آخرینباری که آقا به یوش آمد بعد از چند روز مریض شد، من و شراگیم به شکار پرنده میرفتیم تا برای ایشان آش درست کنند. کمکم حالش وخیم شد و پدرم را خبر کرد. پدرم میگفت: « با صادق برادر کوچک تقیزاده او را به طرف پل زنگنه حرکت دادیم. بین راه گفت که به منزل صادق خان برویم. رفتیم. شب دور کرسی نشسته بودیم. صادق که نوجوانی بیش نبود، درست رو بروی آقا نشسته بود و خیره خیره به او نگاه میکرد. متوجه شدم که چند بار آقا از زیر چشم به او نگاهی انداخت اما تند نگاهش را دزدید. عاقبت طاقت نیاورد و رو به من کرد و آرام گفت: « مشهدی این بچه را از جلوی چشمانم دور کن. » همانجا بود که فهیدم مرگ به آقا تن داده و دیگر کارش تمام است. فردا صبح صادق را برگرداندم و سه نفری به پل زنگنه رفتیم. در قهوه خانه دستور داد سه تا آبگوشت آوردند و گفت آن ها را با هم قاطی کنیم. بعد از صرف غذا رو به من کرد و گفت: « خب مشهدی حالا بیا حسابهایمان را تصویه کنیم. حساب کردیم دیدیم از تابستان تا آن زمان سیصدتومانی میشود، دویست تومان هم اضافه کرد و به من داد. حلالیت طلبید و بعد از روبوسی گفت مشهدی این آخرین سفرم به یوش بود، خوبی و بدی دیدی حلال کن و رفت. دو روز بعد خبر مرگ آقا راآوردند. »
تقیزاده دوباره رشتۀ کلام را به دست میگیرد: « یک روز به منزل عموی آقا رفتم تا اطلاع بدهم گوسفندهای امجد خان وارد ده شدهاند. ایشان هم آنجا نشسته بود تا موضوع را گفتم خندید وگفت: آقا تقی، یک روز گوسفندهای امجدالخاقانها و بقیه از بین میرود و اثری از آنها نمیماند، آنوقت است که شعرهای من گوسفند میشوند و در تمام این مملکت راه میروند، راستش معنی حرف آقا را آن روز نفهمیدم اما پارسال که به تهران رفتم این حقیقت را به چشم دیدم. دیگر گوسفندهای امجدخان و بقیه نبود اما عکس آقا روی شیشۀ یک کتابفروشی بود. وارد مغازه شدم. کتاب « نیما » هم آنجا بود که عکسش روی آن قرار داشت. از کتابفروش پرسیدم: قیمت این کتاب چند است؟ کتابفروش قیمت گزافی گفت. پرسیدم: چرا اینقدر گران؟ گفت: اصلا تو میدانی این مرد کیست؟ در همین وقت جوانی که کتاب زیر بغلش بود وارد شد پول را پرداخت،کتاب را خرید و رفت و من ماندم که آیا واقعا نیما را میشناسم یا نه؟
باری خاطرات مردم از شاعر کوهستان بسیار است و اندوه و تأسف از نشناختن او فراوان.
« خُل علی » حالا شناسنامه و افتخار نام ایران است.
وقتی قصد بازگشت کردم برف تمامی راهها را پوشانده بود و همچنان میبارید. کوه و دره قبای سپیدی را به تن کرده بود که شاعر در اشعارش بارها از آن یاد کرده بود. رانندۀ دیگری حاضر شد لطف کند مرا به بلده برساند: «بچه که بودم آقای نیما خواهش میکردکه برایش هیزم جمع کنم . آتش روشن کنم تا چایی بگذارد. »
« کجا؟ »
« بالا کنار چشمۀ کهریز. »
از پیچ آخر که میگذشتم برگشتم نگاهی به کهریز که در دور دست قرار داشت انداختم. یک لحظه به نظرم آمد که « نیما » آنجا نشسته و سیگار میکشد. قلم در دست دارد و شاید زمزمه میکند و میسراید:
" غم این خفتۀ چند
خواب در چشم تَرَم میشکند! "
مجلۀ دنیای سخن
اردیبهشت و خرداد ۱۳۷۱
هوالمعز
محمد نوری، مردی از جنس سکوت و نجابت
در دنیایی که نه سپیدِ سپید است و نه سیاهِ سیاه، برای منِ زمستانی، تابستان هیچگاه فصل خوبی نبود و تلخترین حوادث زندگیام در این فصل اتفاق افتاد. آن روز تلخ نیز یکی از آن روزهای تابستانی بود. تابستانی گرم و داغ در سالهای آغازین دهۀ 60. سالهای موشک و جنگ و درد و مرگ.
فراری از گرمای هوا، به اولین ماشینی که بعد از شنیدن مقصدم ایستاد سوار شدم. حکمت شاید این بود که در میدان ارگ، تصادفی سخت روی دهد، ترافیکی سنگین ایجاد شود و ماشین مسافرکش درست روبروی درِ اصلی رادیو، در سنگینی ترافیک، زمینگیر شود. دیدم اگر پیاده بروم زودتر میرسم. مسافران دیگر که پیش از من این فکر به ذهنشان رسیده بود، پیاده شدند و رفتند. از راننده که خیره به روبرو مینگریست، پرسیدم: «چقدر میشه؟» رقمی را گفت. پول را به سویش دراز کردم، دیدم حواسش به من نیست. آرام دست بر شانهاش نهادم و گفتم: «آقا، کرایه»
سر برگرداند تا کرایه را از من بگیرد که پول در دستانم خشکید. نگاهم در نگاهش خیره ماند و راننده نیز که عرق از سر و رویش میریخت در من خیره ماند.
« استاد، سلام.»
با خونسردی گفت: « سلام حسنزاده، چطوری؟»
محمد نوری، خوانندۀ کوچههای کودکی و نوجوانیام روبرویم نشسته بود و داشت مسافرکشی میکرد. حرفی برای گفتن نداشتم. در آن لحظه فقط میخواستم از او بدانم.
ناگهان به یاد ذبیح افتادم که در شهر ما به ذبیح دمدمیزن معروف بود و بسیاری از پدران و مادران شهر با صدای شاد موسیقی او به خانۀ بخت رفته بودند. سالی بعد از آنکه قرار شد دیگر ننوازد، روزگار را به فروش کاسه و بشقاب در کنار خیابان گذراند. صبحدمی او را در حالی در کنار آکاردئونش یافتند که سر بر آن نهاده و چشم از جهان فرو بسته بود تا قلبش بیش از این چنین رنجی را تحمل نکند.
محمد نوری روبرویم نشسته بود. میدانستم قلبش در درون شکسته است، اما زبانش به گله و شکایت باز نشد و آنچنان که رسم معمولش بود که اگر قرار بود حرفی بزند به شوخی میگفت، همانگونه آن روز گفت: «وقتی گفتند نباید بخوانی، دیدم برای آنکه سرم پایین نباشد میتوانم برانم و نانِ شب را دربیاورم.» بعد لحظهای در فکر فرو رفت و با تلخی گفت: «حسنزاده، باور کن این یک تومن دو تومنها شرفش بیشتر است.» بعد خندید و با آرامی گفت: «خوبی؟»
حتما مسافرانی که در طول روز جابهجا میکرد نمیدانستند که رانندۀ آن ماشینی که آنها را به این طرف و آن طرف میبرد، خوانندۀ فروتن و محجوبی است که شاید صدایش را دوست دارند. نگاهی به سَردرِ رادیو انداخت و گفت: «این در را که میبینم یاد جوانیام میافتم.» شادی در نگاهش شکست و ساکت شد. در آن لحظه محمدحیدری سردبیر سابق روزنامۀ اطلاعات داشت آماده میشد تا آش رشتهای را برای فروش عصرانهاش در مینیسیتی آماده کند. وقتی که حکم اخراجش را از سردبیری روزنامۀ اطلاعات به او دادند مانند محمد نوری رانندگی کرد، در مینیسیتی آشرشته فروخت و حتی بار بر دوش نهاد تا شرمندۀ خانواده و زندگیاش نباشد.
آن روز محمد نوری برایم تعریف کرد که برای سر خم نکردن، مشاغل دیگری را نیز تجربه کرده است. محمد نوری در یک روز تلخ تابستانی که گفتم هیچگاه برایم رنگ خوبی نداشت، چشم از جهان فروبست و پیکرش باشکوه تمام از میان ردیف سبدهای عظیم گل بر روی دستان عاشق مردمی که او دوستشان داشت تشییع شد و در آن روز به یادم آمد که وقتی همراه با آهنگسازش برای دریافت اولین مجوز کاستش در سالهای بعد از انقلاب به تالار وحدت رفتند، علیرغم اصرار آهنگساز حاضر نشد پا به دورن محوطه بگذارد. باورش نمیشد. میترسید که مبادا... و هیچکس در آن روز پرشکوه که پیکرش را تشییع میکردند، آن ترس خفته را در چهرهاش ندید چرا که دیگر محمد نوری نمیتوانست سخن بگوید همانگونه که هیچگاهِ دیگر نخواست از دردهایش سخن بگوید. عدهای که دوستش هم داشتند پیش از رفتنش، در حضور و غیابش گله میکردند که چرا آن کار را کرد. شاید باید اجازه میداد مردم سند ماندگاریش را امضا میکردند. بیتردید محمد نوری از جمله کسانی بود که کمترین اشتباه را در عرصۀ زندگی هنریاش داشت. به همین خاطر در واپسین روزهای زندگیاش حاضر نشد کمکی را که بهسویش روان شده بود بپذیرد. دوستان منتقدش باید بدانند در این دنیا هیچکس سپیدِ سپید نیست و هیچکس هم سیاهِ سیاه نیست.
این مصاحبه در تاریخ 4 شهریورماه 1378 در روزنامۀ ایران صفحۀ 3 به چاپ رسید. چند جمله در این مصاحبه بهعلت نامفهوم بودن در متن اصلی تغییر یافته است.
***
کدام علاقه؟ برای روزنامهنگار شدن باید عاشق بود
گفتوگو از محمد آقازاده
آیا زنان و مردان موفق از زندگی خود راضیاند؟ پاسخ این پرسش را نمیتوان راحت داد. شاید پزشک نامداری که درآمد خوبی دارد، ترجیح بدهد قید همهچیز را بزند و به یک زندگی عادی بسنده کند ولی از رنج شغلیاش رهایی یابد. یک روزنامه نگار مشهور به همین نوع در پایان شغلیاش از خود میپرسد آیا به رنجش میارزید؟ ستون جدید گروه «آیینه» میکوشد به این پرسشها پاسخ دهد. گام اول را با «قدرتالله حسنزاده» روزنامهنگار شروع کردیم، روزنامهنگاری پر شر و شور که در گامهای اولش خود را بسیار قبول داشت، ولی وقتی پای صحبتش نشستم، او را فروتن یافتم. دیگر از غرور خبری نبود. اما اعتماد به نفس در تمام حرفهایش موج میزد. با خواندن این مصاحبه با تلخیهای زندگی یک روزنامهنگار آشنا میشوید.
بعد از نزدیک به دو دهه سابقۀ روزنامهنگاری اگر فرزند شما بپرسد چرا در انتخاب حرفه اشتباه کرده و شغل دشوار روزنامهنگاری را انتخاب کردی چه جوابی میدهید؟ سعی نکنید به خواننده جواب بدهید سعی کنید به پسرتان جواب بدهید.
ببینید او یک شخصیت مستقل و حقیقی برای خودش دارد و من یک شخصیت مستقل و حقیقی برای خودم دارم. هریک از ما با اندیشههایی که از خانواده، جامعه و چیزهایی که مشاهده کرده، برای خود جایی را انتخابکردیم، دیدگاه مشخص خودمان را داریم. شاید فرزند من هیچکدام از عقاید مرا نپذیرد. زیرا متعلق به نسلی است که در ان انقلاب کردهاند و او انقلاب را ندیده است و حالا پس از یک دهه که از انقلاب میگذرد او به دنیا آمده و میخواهد زندگی جدیدی را شروع کند. مطمئنا دیدگاههای او با دیدگاه های من که قبل از انقلاب به دنیا آمدهام و تفکرم به شکل خاصی شکل گرفته است فرق میکند. من میتوانم برایش دربارۀ شغلی که میخواهد انتخاب کند توضیح بدهم.
فرزند شما که هنوز انتخاب نکرده است. شما بهطور مشخص بگویید که در پاسخ به اینکه آیا پشیمان هستید یا نه چه جوابی میدهید؟
من هیچوقت از شغلی که انتخاب کردهام پشیمان نیستم. من شغلم را عاشقانه دوست دارم. با شغلم زندگی میکنم. تصور من از مردگان همیشه کسانی نیستند که در قبر جای میگیرند بلکه به اعتقاد من کسانی هستند که در شغلی که دوست ندارند کار کرده و زندگی خود را میگذرانند.
این شغل چهچیزی دارد که شما تا این اندازه به آن علاقهمند هستید؟
این شغل با مردم زندگی کردن را به من آموخته است.
یک رانندۀ شرکت واحد هم هر روز با مردم زندگی میند چه تفاوتی وجود دارد؟
یک زمانی است که انسان در بطن جامعه است. چیزهایی میگوید، تجربه می کند و یک شغل مشخصی دارد. درست مانند رانندهای که شما به آن اشاره کردید. راننده صبح سر کار میرود و غروب به منزلش برمیگردد و کار خستهکننده و مداومی را پشت سر میارد. از خود رانندهها هم بپرسید از شغلشان راضی نیستند. کار ما خستهکننده و طاقتفرساست. ذهن آدم را بسیار خسته میکند. اما شما باید بدانید با چه هدفی وارد این شغل شدهاید. آیا مطبوعات برای شما ابزار است یا هدف؟ اگر برای شما هدف باشد خسته نمیشوید. شما از بالا جامعه را نگاه میکنید، درون جامعه هستید، به تمام کشورتان میروید، با آدمها و فرهنگهای مختلف آشنا میشوید و این زیبا و لذتبخش است چنانچه دوستش داشته باشید.
یعنی یک روزنامه نگار جهانگردی است که همهچیز را میبیند؟
به نظر من یک روزنامهنگار اول باید کشور خودش را که از آن صحبت میکند خوب بشناسد. چنانچه روزنامهنگاری کشور خودش و فرهنگ موجود در جامعهاش را نشناسد روزنامهنگاری نیست که بادقت بتواند در مورد خیلی مسائل اظهارنظر نماید.
جوهر روزنامهنگاری چیست که آن را از رانندۀ شرکت واحد و جهانگرد متمایز میکند؟
کسب فرهنگ بیشتر برای شخص روزنامهنگار و انتقال درست خبر به جامعه. من به اینکه مطبوعات رسالتی غیر از انتقال خبر ندارند اعتقاد ندارم. یعنی مطبوعات قیم مردم نیستند. برعکس نیروهایی هستند که اطلاعات و اخبار درست را از وضعیت جامعهای که در آن زندگی میکنند به مردم میرساند. حالا باید این را به شعور جامعه واگذار کرد تا دقیقا تصمیم بگیرد با یک مسئلۀ اجتماعی که مشکلساز است چگونه برخورد کند و مسئلهای که خوب است را چطور بهتر کند. برخی معتقدند که مطبوعات پیشتاز و انقلابی هستند و باید با مردم انقلابی پیش بروند و خط بدهند. آنان را به جریانها خاصی هدایت کنند و یک عده معتقد هستند نه، مطبوعات معلمان خوبی هستند و باید به جامعه خوب درس بدهند.
سوال اول مصاحبه را تکرار میکنم. چنانچه پسر شما بپرسد که اگر شما در نظام مطبوعاتی کشورمان نبودید چهیزی از این نظام کم میشد چه جوابی میدادید؟
هیچی کم نمیشد. زیرا در کشور ما مطبوعات در جایگاه خاص خود قرار ندارند.
پس شما به چه امیدی ادامه میدهید؟
من میگویم مطبوعات در جایگاه خاص خودشان قرار ندارند. برخی برای مطبوعات ارزش قائل نمیشوند. در اینجا کسانی به اسم مطبوعات عمل میکنند و سرنوشت جامعه را تغییر میدهند که مطبوعاتی نبستند. یکسری عناصر ناشناخته وارد کار مطبوعات شدند و مطبوعات و کار فرهنگی را با کار سابق خود اشتباه گرفتهاند و فکر میکنند صبح که از خواب بیدار میشوند باید یکی را ارشاد کنند و یکی را بکوبند. به اعتقاد بنده این مطبوعات نیست. در چنین مطبوعاتی این افراد سرنوشتساز هستند و حرکتی را شکل میدهند. شما یه جنبش ماه مه 1968 در فرانسه نگاه کنید و مقایسه کنید برخوردی را که مطبوعات با این حرکت کردند و برخوردی را که مطبوعات ایران دارند.
شما خودتان را جزو روزنامهنگاران واقعی میدانید؟
اصلا. من روزنامهنگارم و شغلم را دوست دارم. هیچوقت مدعی نیستم کسی هستم بلکه مدعی هستم کاری را ناجام داده و گزارشی را نوشتهام و میدهم چاپ شود. این وقتی به دست مردم میرسد، آنان باید قضاوت کنند. اصلا صحیح نیست کسی در مورد شخصیت خودش اظهارنظر کند.
فکر میکنید مردم راجع به روزنامهها چطور قضاوت میکنند؟
مردم به روزنامه ها اعتماد ندارند. جوانای هم که احساساتی هستند و فکر میکنند تعدادی از روزنامهها، پیشوای آنان هستند و برایشان خط مشی تعیین میکنند، مانند جوانای هستند که در سال 60 یا در 28 مرداد یا قبل از آن فریب خوردند.
به اعتقاد من جوانان ما، جوانان سیاسی آگاه و عمیقی نیستندو بیشتر سطحی فکر میکنند.
اگر کسی باید عمیق فکر کند باید چطور فکر کند؟ [مولفههای عمیق فکر کردن چیست؟]
زمانی بود که خود ما مانند این جوانان یا دانشجویان همین حرکات را نجام میدادیم و فکر میکردیم خیلی بیشتر از دیگران می دانیم و دیگران یا بسیار نادان هستند یا جرأت و جسارت ندارند. اما امروز که 20 سال از آن زمان میگذرد و تجربۀ ما بیشار شده است میفهمیم که آنان گناهی ندارند ما نیز شرایط آنان را طی کردیم و به اعتقاد من زمان بهترین آموزگار انسان است.
شما گفتید که روزنامهنگار کارش اطلاعرسانی و دادن خبر است. شما به عنوان یک روزنامهنگار در این 17 سال چه کار کردید؟
من روزنامهنگاری کردم. گزارش تهیه کردم و خود شما بسیاری از گزارشهای مرا خواندهاید. ولی من از نقاط مختلف ایران گزارشهای مردمشناسی و اجتماعی تهیه کردم. هشدارهای مختلف دادم. بهطور مثال اخیرا وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بخشنامه کرده است که اگر بیماران را درحالت اورژانس آوردند، بپذیرید، بهدلیل آن همه هشداری بود که من در «پشت پردۀ شبهای تهران چه میگذرد؟» دادم.حدود 7 سال قبل این حاصل همان هشدارها بود. البته من نمیگویم تنها پشتکار من باعث این جریان شد. بلکه هشدارهای مختلف روزنامهنگاران بسیاری پشت این بود و باعث شد که وزارت بهداشت اعلام کند باید این بیماران را بپذیرید و اگر نپذیریدمسئولیت دارد.
من اعتقاد دارم روزنامهنگار باید کارش را انجام دهد و این وظیفۀ مسئولان است که بعد از این هشدارها باید درست عمل کنند، خوب بشنوند. روزنامهنگار حرفش را مینویسد و دیدگاههایش را بیان میکند. وقتی که مسئولان انجام ندهند که دیگر روزنامهنگار نمیتواند کاری انجام دهد.
شما وقتی برای نخستینبار با روزنامهها ارتباط برقرار کردید یک ایدهآلی داشتید که فکر میکنید به ایدهآلتان رسیدید و در غیر اینصورت چقدر فاصله دارید؟
من فکر میکنم انسان همواره در حال شدن است. یعنی کسب تجربه میکند و پیش میرود بهسوی هدفی که در ذهن دارد. شما خودتان بهتر میدانید. ما سالهاست که در این حرفه همکار هستیم. روزنامهنگاری جز استرس بیمورد و زیاد، جز خستگی و جز مشکلات چیز دیگری ندارد. به اعتقاد من روزنامهنگاری علاقه نمیخواهد جنون میخواهد. یعنی اگر کسی میخواهد روزنامهنگار شود باید عاشق و دیوانۀ این کار باشد. اگر نباشد بیخود وارد این کار شده است.
چهچیزی این شغل را تا این اندازه پر استرس کرده است؟
نبود روزنامهنگار در جایگاه واقعی خودش و اینکه مسئولان کشور مطبوعات را نمیشناسند و هیچوقت برای مطبوعات ارزش قائل نشدهاند. البته در کلام گفتهاند اما در عمل هیچ ارزشی برای آن قائل نشدهاند. همیشه خواستهاند چهارتا آدمی را که وابسته به خودشان است روی کار آورده و با آنها یک نظام مطبوعاتی علم کنند. مثلا انجمن شکل میگیرد و وقتی به پیکرۀ آن نگاه میکنی میبینی که آقایان اکثرا روزنامهنگار حرفهای نیستند. اخیرا با آقای مزروعی رئیس انجمن صنفی روزنامهنگاران مصاحبهای داشتم و ایشان میگفتند که روزنامهنگاری هیچوقت شغل اصلی من نبوده است. من تعجب میکنم چطور ممکن است رئیس انجمن صنفی روزنامهنگاران، روزنامهنگاری جزو حرفۀ اصلیاش نیست! پس این چه نوع رئیس انجمنی است؟ این شخص هرگز نمیتواند حرف مرا بفهمد. چرا که حرفۀ اصلیاش نیست. ایشان نمیتوانند نداری را حس کنند. روزنامهنگار میدود ولی چیزی ندارد. دلالهای خیابان وضعشان از روزنامهنگار بهتر است. واکسی سر خیابان درآمدش از روزنامهنگاری بیشتر است. اما کسی به این موارد توجهی نمیکند.
من میخواهم بگویم توجه نکردن به بسیاری از مسائل در درازمدت آثار منفی و عکس خودش را باقی میگذارد.
بیتوجهی به روزنامهنگار آثار منفی به خودش را به جا میگذارد، اما خیلیها به آن توجهی نمیکنند. هشدارها اثر ندارد.
اگر از شما بپرسند بلافاصله عنوان چندتا از گزارشهای خود را نام ببرید چه میگویید؟
« شن، شیون، تشنگی» که مصاحبۀ من با یک دختر 13سالۀ تلخکام(بدکاره) است که حدودا ده سال پیش چاپ کردم و این گزارش را خیلی دوست دارم زیرا با این گزارش یکماه در سیستان و بلوچستان زندگی کردم. یک گزارش دیگرم تحت عنوان « اینجا اول دنیاست» که در دست تهیه است و گزارش «پشت پردههای تهران چه میگذرد» که در این گزارش من یک شب در تهران با مردم زندگی کردم که واقعا برایم زیبا بود. وقتی از خیابانی عبور میکنید و پنجرههای خانهها رامیبینید که روشنی چراغهایش شهر را روشن میکند شاید حس کنجکاویتان تحریک شود و بخواهید بدانید آنسوی پنجره چه زندگی در جریان است و بخواهید با دردها و شادیهای ساکنان آنسوی پنجره آشنا شوید. من یک شب با یگانویژه نیروی انتظامی برای گزارش اینکه در تهران چه تخلفاتی روی میدهد به سطح شهر رفتم و یک شب هم با اورژانس تهران، همراه شدم. وارد خانۀ مردم شدیم و دیدم که مردم چطور التماس میکردند که ما را به بیمارستان دولتی ببرید. بیمارستان خصوصی نبرید ما پول نداریم. دیدن این زندگی در حقیقت دیدن درون زندگی آنهاست.
اگر میخواستید راجع به زندگی خودتان گزارش بنویسید، نخستین بخش و طلایۀ (لید) آن را چطور شروع میکردید؟
مینوشتم که زندگی همانند یک رویاست. البته باید فکر کنم. من برای نوشتن ارزش قائلم و دربارۀ آن فکر میکنم. شما میدانید کع لید خبر مهمترین بخش آن است.
من فکر میکنم زندگی واقعا برای انسان یک رویاست. ما خیلی بد این رویا را تمام کردیم و از این رویا چیزی نفهمیدیم. الان 42 سال از زندگی من میگذرد وقتی به پشت سرم نگاه میکنم میبینم زندگی بود که باوجود تلاشهایی که کردم انگار که آدم را به در بسته میزنند. نویسنده تلاش میکند اما کسی حرفش را نمیشنود. انگار در خلا صحبت میکند. داد میزند. اینجا را اصلاح کنید. آنجا را درست کنید. اما کسی گوش نمیدهد.
امشب دختری میمیرد
«به استحضار میرساند که امشب دختری میمیرد.»
نام و نشانی اصلا مهم نیست. مهم این است که قرار است امشب یک نازنین نوباوۀ ایرانی بمیرد.
این تنها برای پدر و مادری مهم است که با خون دل او را بزرگ کردهاند.
مهم برای آرزوی جوانی است که قرار نیست تحقق یابد.
گناه، تنها نداشتن است. فقر
گناه، تنها نداشتن چتری مطمئن در بالای سر است.
«به استحضار میرساند که دخترک بر اثر نداشتن پول برای خرید دارو مرده است.»
«به استحضار میرساند که دخترک بر اثر تزریق سرم حیوانی مرده است.»
«به استحضار میرساند که قرار است امشب دختری به خاطر نداشتن بمیرد.»
«به استحضار میرساند که قرار است امشب دختری»
«به استحضار میرساند که قرار است امشب»
«به استحضار میرساند که قرار است»
«به استحضار میرساند که قرار»
«به استحضار میرساند که»
«به استحضار میرساند»
«به استحضار »
«به»
« »
ملاحظه شد
بایگانی شود
تیرماه 1381
آقای مسئول! من و شما ، نه برابریم نه برادر
آقای مسئول! چهکسی میگوید من و شما برابریم؟
زمانی که شما با استفاده از مادهها و تبصرههای خاص میتوانید حتی با ضریب هوشی پایینتر از متوسط در دورههای عالی دانشگاهی به تحصیل بپردازید و مدارک لیسانس، فوق لیسانس و دکترا دریافت دارید، اما من به عنوان یک جوان ایرانی با ضریب هوشی متوسط و یا حتی بالاتر از متوسط نمیتوانم از توفیق استفاده از آن مادهها و تبصرههای خاص بهرهمند شوم و حسرت ورود به دانشگاه همواره بر دلم می ماند.
آقای مسئول! چه کسی میگوید من و شما برابریم؟
وقتی که شما اراده میکنید تا صاحب روزنامهای شوید، با استفاده از تبصرهها و مواد خاص به عنوان یک رجل سیاسی سریعا برایتان مجوز صادر میکنند اما اگر من روزنامهنگار بخواهم با سابقۀ حرفهای به قدمت یک، دو یا چند دهه چنین تقاضایی را آن هم نه برای روزنامه که برای مجلهای بدهم باید چند سال در نوبت بمانم.
آقای مسئول!
حتی جزای خطای من و شما نیز هرگز برابر نبوده و نیست. اگر شما از شهرام خانی صدها میلیون تومان به صورت امانت!! بگیرید، حداکثر شما را به بازگرداندن وجه ناقابل دریافتی محکوم خواهند کرد، اما اگر من بهخاطر گرسنگی خانوادهام کیسهای برنج بدزدم، مرا به حبسی محکوم خواهند کرد که معنای دیگرش عبارت از فقر و ... افراد تحت تکفل من است.
آقای مسئول!
اگر دو نفر از شما در جادهای جان ببازید، وزیر به محکمه فراخوانده و بیعرضه و بیاحساس مسئولیت نامیده و تهدید به استیضاح میشود، اما اگر ما 17498 نفر دیگر (تعداد قربانیان جادهای ایران 17500 نفر در سال است) در همین جادهها جان ببازیم، کسی خم به ابرو نمیآورد.
آقای مسئول!
اگر در اجبار زندگی روزمره خطایی از من سربزند، حتی اگر اتهامم در محکمهای به ثبوت نرسیده باشد، عکس و تفصیلات زندگیام را به عنوان تجسمی عینی از یک گناه مطلق، زینتبخش صفحات روزنامهها میکنند و با اعتبار و حیثیت من و خانوادهام و روح کودکانم بازی میکنند، اما اگر همین برخورد که نه، فقط کلامی در مورد شما بر زبان آورند، به اتهام توهین به شرف یک شهروند درجه یک این مرز و بوم بعضی از آنها به محاق توقیف خواهند افتاد.
آقای مسئول!
اگر من یک متخصص و دانش آموختۀ ممتاز با درجۀ عالی باشم، بهاندازۀ یکسوم شما که بعضا شاید حتی فوق دیپلم هم نداشته باشید حقوق نمیگیرم ولی شما چون صاحب صندلی هستید از امکانات عالی برخوردار هستید.
آقای مسئول!
بعد از دوران نمایندگی، وزارت، سفارت و یا مدیرکلی شغل دیگری به شما واگذار خواهد شد و بیدغدغه زندگی را با امکاناتی مجدد ادامه خواهید داد، اما من و امثال من در صورت بیکاری باید عزا بگیریم که شام شبمان چه خواهد شد.
آقای مسئول!
با تمام این احوالات، خودتان قضاوت کنید! آیا من و شما برابریم؟ در حالیکه هیچیک از حقوق و جایگاههایمان برابر نیست؟
من همیشه من هستم. یعنی یک فرد با هیچ پشتوانهای.
و شما همیشه شما هستید. یعنی جمعی از پشتوانههای قوی.
در حالی که برادران همیشه برابرند.
تیرماه 1381
گزارش
***
این گزارش بیهیچ کم و کاستی، خود آیینهای است از یک روز تابستانی در تهران سال ۱۳۷۵. در ابتدا نام این گزارش «یک روز با تاکسی در سطح شهر» بود که با تجدیدنظر در نام، به «یک روز با تاکسی در تهران» تغییر نام داد. سعی شده بسیاری از زشتیها که در گفتوگوها به آن اشاره شده بود از اصل گزارش حذف شود؛ چرا که میتوانست موجب تألم خاطر شود. امید که خوانندگان محترم نقد و نظر خود را برای ما بنگارند.
یک روز با تاکسی در تهران
آقای «مظفری» حسابدار ۴۳ سالۀ دو شرکت خصوصی، کلافه از گرما و خیس از عرق، در حاشیۀ خیابان ولیعصر، میگوید: رانندگان تاکسی در تهران برای مردم تره هم خرد نمیکنند مگر اینکه به معجزۀ انگشتان دست متوسل شوند. هر انگشت یک «کد» یا «رمز» صد تومانی است. با توجه به طول مسیر و انصاف راننده تاکسی میتوان از یک، دو، سه، چهار و حتی ده انگشت دست- و در صورت لزوم انگشتهای پا!- استفاده کرد و بدون ذرهای معطلی یک تاکسی را دربست به خود اختصاص داد. من از معجزۀ انگشتان صاحبمردهام خبر دارم اما پولش را ندارم چه باید بکنم؟ یا باید آنقدر در صف اتوبوس بایستم تا علف زیر پایم سبز شود یا باید آنقدر پیاده راه بروم تا جان از تنم درآید! حرص و طمع رانندگان تاکسی تمامی ندارد. مردم را میچاپند.
آقای «ف» راننده تاکسی، عصبی و ناراحت، میگوید: راننده تاکسی چه گناهی کرده است؟ زن و بچه دارد، کرایه خانه دارد، استهلاک ماشین دارد و هزار کوفت و زهرمار دیگر. مگر از این صاحبمرده روزی چقدر در میآید؟ دست بالا ۷ یا ۸ هزار تومان که تازه نصفش را هم باید بدهی بابت لوازم یدکی و بنزین. هر بابایی که سوار میشود، خیال میکند، راننده تاکسی ارث پدرش را خورده و بدهکار است.
نارضایتی مردم از رانندگان تاکسی و نارضایتی رانندگان تاکسی از مردم و مقامات سازمان تاکسیرانی تهران، چنان بالا گرفته است که خود به یک مشکل اجتماعی- اخلاقی جدی بدل شده و چنانکه اصلاحاتی در نظام حمل و نقل درون شهری صورت نگیرد، پیدرآمدهای ناخوشآیندی خواهد داشت.
شماری از جامعهشناسان عقیده دارند «راننده و مسافر تاکسی» هر دو به یک اندازه، میتوانند منعکسکنندۀ فرهنگ، اخلاق، روحیه، مناسبات و ارزشهای مثبت و منفی یک جامعه باشند. رفتارهای راننده و مسافر، همه، میتوانند نمایشگر الگوهای حاکم بر جامعه باشند. وجوه شاخص فرهنگ غالب در یک جامعه را میتوان با دقت در رفتار و گفتار راننده تاکسی و مسافر بهگونهای نسبی ارزیابی کرد».
نظریهپردازان علوم ارتباطات با این عقیدۀ جامعهشناسان سر توافق دارند و اضافه می کنند که «سنجش و بررسی نمونههای ارتباطی میان رانندگان تاکسی و مسافران آنها میتواند یک اصل پایه در ارزیابی شکل و چگونگی ارتباطات میانمردمی، خود، نوعی همهپرسی در مورد مسائل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است و میتوان براساس آن سمت و سوی افکار عمومی را تشخیص داد».
«دریچه» با توجه به این نظریهها و نیز نارساییهای موجود در نظام حمل و نقل درونشهری که به اختلال خدماتی در ناوگانهای این نظام انجامیده است، دو تن از گزارشگران خود را به سطح شهر فرستاد تا تصویری کم و بیش دقیق از چگونگی ارتباط میان رانندگان تاکسی و مسافران آنها فراهم آورند. آنچه میخوانید حاصل کوششهای این دو همکار است.
***
رانندگان تاکسی در تهران، تابستانها به بهانۀ گرما، هرگز تمام روز را به مردم شهر سرویس نمیدهند. شماری از آنها صبحها از ساعت ۶ تا ۱۰ و بهد از ظهرها از ساعت ۳ تا ۵ کار میکنند. برخی از آنها یکسره از صبح زود تا بعد از ظهر کار میکنند و بعد به خانه میروند. بیشتر رانندگان تاکسی به رفت و آمد در شهر پس از ساعت ۵ بعد از ظهر رغبت ندارند و میگویند: با پایان ساعت طرح ترافیک اتومبیلهای شخصی مثل سیل به درون محدوده – مرکز شهر – میریزند و ترافیک سنگینی را بهوجود میآورند که ماندن در آن برای ما صرف نمیکند و بهعلاوه ما را خسته و فرسوده میکند. حالا قضیۀ مسافرکشهای شخصی پیشکش.
ما که میخواستیم، هر یک جداگانه، از صبح تا عصر را با یک تاکسی در سطح شهر پرسه بزنیم و اطلاعات لازم را کسب کنیم، از همۀ رانندگان شنیدیم که نمیتوانند تمام روز به ما سرویس بدهند. تنها راه چاره این بود که یکی از تاکسی نقل مکان کند، و یکی هم به عنوان دانشجویی که 18 سال از وطن دور بوده و حالا قصد دارد نقاط مختلف شهر زادگاهش را ببیند به یک راننده پیشنهاد کند که صندلی جلو را از صبح تا عصر در اختیار او بگذارد و حق سوار کردن مسافر به مقصدهای متفاوت را هم داشته باشد. نقش دانشجوی تازه به وطن برگشته به عهدۀ من گذاشته شد.
مذاکره با رانندگان آغاز میشود. اولی برای ۸ ساعت ۸۰۰۰ تومان میخواهد. دومی میگوید ساعتی ۷۰۰ تومان میگیرد. سومی که در قصد و نیت من کنجکاو شده است، پس از پرس و جو، میگوید ۷۰۰۰ تومان میگیرد، چهارمی فقط در مسیر کار میکند. پنجمی پیشنهاد میکند که تا ۶ بعد از ظهر در بست ۷۰۰۰ تومان. ششمی فقط برای صندلی جلو ۶۰۰۰ تومان میخواهد و بالاخره هفتمی قبول میکند ۴۰۰۰ تومان بگیرد و تا عصر مرا در شهر بگرداند، به شرط اینکه مسافر دیگر هم سوار کند.
ساعت هشتوده دقیقه صبح، زیر پل سیدخندان، سوار تاکسی میشوم، راننده که جوان سیوچند سالهای است میگوید: چون هموطن مائین و سالها دور از وطن بودین، کوتاه اومدم. تاکسیهای دیگه کمتر از هفت هزار تومن نمیگیرن.
- شما لطف کردین. راستی یه تاکسی روزی چقدر درآمد داره؟
- پنج شیش هزار تومن.
- پس چرا بیشتر تاکسیها هفتهزار تومن میخواستن، اونم فقط برای صندلی جلو؟
رانندۀ تاکسی که متوجه منظورم میشود، کمی مکث میکند و میخندد و میگوید: اگه قرار باشه تاکسی خوب کار کنه تا ده هزار تومنم درآمد داره اما تو این گرما و دود و دم کی حوصلۀ کار تمام وقت داره. پدر صاحببچه در میاد.
میخواهم چیزی بگویم که انگار راننده صدایی شنیده باشد. خیلی سریع نگاهی به جلو و عقب میاندازد و تقریبا وسط خیابان ترمز میکند. یک زن و دو مرد دوان دوان سر میرسند و سوار میشوند. مقصد «میدان ۷تیر» است. اول مطهری مسافری پیاده میشود و یکی دیگر جایش را میگیرد. راننده نگاهی به من میکند و میپرسد: سیگار میکشین؟
- نه.
- اگه من بکشم اشکالی نداره؟
- نه، بفرمائید.
راننده سیگار وینستونی آتش میزند. نوار موزیکی میگذارد. مسافر میپرسد : «از هفت تیر میرین طرف بولوار؟» راننده جواب مثبت میدهد. دو مسافر در میدان هفت تیر پیاده میشوند و دو مسافر دیگر سوار میشوند. به میدان ولیعصر که میرسیم، مسافران پیاده میشوند و سه نفر دیگر سوار میشوندکه مقصدشان انتهای بولوار است.
- اسم این بولوار که یادنتونه؟ سابق اسمش بولوار الیزابت بود، حالا شده کشاورز.
- چرا کشاورز؟
- نمیدونم. همینجوری.
- شهر قشنگ شده.
- بله ولی گرونی و تورم هم قشنگتر شده!
- چه ربطی به هم دارن؟
- چه ربطی داره؟ معلومه. وقتی بخواین یه ساختمون بسازین میگن واسه هر مترش ده، بیست یا صدهزار تومن بدین. بستگی به جاش داره. خب، وقتی اینجوری پول بگیرن، قیمتها سر به آسمون میزنه. نمیدونین چه مالیاتهایی میگیرن! دود از سرآدم بلند میشه.
یکی از مسافران میپرسد: صادقیه هم به مسیرتون میخوره؟
راننده مودبانه جواب مثبت میدهد و بعد دومرتبه رو میکند به من.
- اینهم خیابون «میکده» بود که حالا شده «دهکده».
راننده حرفش را قطع میکند و در تقاطع کارگر - بولوار به دوربینی که روی دیرک نصب شده اشاره میکند.
- اینهم دوربین کنترل ترافیکه. میدونین ما الان محدوده داریم و فقط وسایلی مثل تاکسی و اتوبوس و بعضی ماشینهای دولتی حق دارن وارد محدوده بشن. از این چهارراه که بریم اونور، از محدوده خارج میشیم.
- چرا اجازه نمیدن بقیۀ ماشینها وارد محدوده بشن؟
- میگن مرکز شهر ظرفیت نداره و هوای شهر آلوده میشه و از این جور حرفا.
بعد انگار که حرفی را فراموش کرده باشد، ادامه میدهد:
- البته کی میگه نمیشه وارد شد؟ همونی که میگه نمیشه پول میگیره و میگه میشه! الان یکی دو ساله دکههای کوچکی درست کردن که آرمهای عبور یه روزه میفروشن. هرکی پول بده بهش آرم میدن. هر آرمی هزار تومن. خدا بده برکت.
یکی از مسافران پشتسری هم وارد بحث میشود . میگوید: « همش دکونه واسه پول گرفتن. اگه ظرفیت شهر محدوده پس چرا این آرمها رو میفروشن؟ اولش گفتن این آرمهای یکروزه به اتومبیلهایی فروخته میشه که از شهرستانها به تهرون میان و کار ضروری دارن. اما حالا به هر کی پول بده میفروشن».
اتوبوسی کنار تاکسی میایستد. با شروع حرکت آن دود خفهکنندهای از شیشهها وارد این تاکسی میشود. شیشه را بالا میکشیم. مسافر میخندد و میگوید: ایناهاش. تو اتوبان تابلوهای بزرگی کاشتن که روشون نوشته شده «آسمان شهر ما تهران آبی بود»! خوب کی اون هوای خوب و آسمون آبی رو کثیف کرده و به این روز انداخته؟ اینهمه تاکسی و مینیبوس و ماشین شخصی، بیشترشون قراضه، هوارو خراب کردن.
مسافر بغلدستی او میگوید: دلت خوشه آقا؟ این حرفا شیش در هشته.
میپرسم: شیش در هشت دیگه چیه؟
مسافر جوانی که این حرف را زده، پُکی میزنه زیر خنده و میگوید: نمیدونین چیه؟
راننده میگوید: آقا، تازه از خارج اومدن. هیجده سال اینجا نبودن و خیلی چیزا رو نمیدونن.
مسافر جوان عذرخواهی میکند و میگوید: شیش در هشت یعنی اینکه این آقایون استانداردهای خاص خودشونو دارن. مثلا اینجا سهسهتا نمیشه نُه تا، میشه بیستونُه تا. حالا هرچی داد بزنین که بابا، بهخدا، بهپیر، بهپیغمبر سهسهتا میشه نُهتا، کسی گوش نمیده. یعنی قانون خاص خودشونو دارن. ساختمونسازی که آقای راننده گفتن درسته. اگه پول بدین اجازۀ هرکاری رو به شما میدن. میتونین تو یه فسقلجا ساختمون چهلطبقه بسازین. حالا اگه به ساختمونهای اطرافتون اشراف داشتین و چشمتون تو خونۀ مردم افتاد اصلا عیبوایرادی نداره. پول که داشته باشی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برات فراهمه. فولاد که باشه پول آبش میکنه.
راننده می خواهد از پشت بیمارستان امامخمینی به طرف ستارخان برودکه مأموری جلویش را میگیرد و میگوید که باید از سمت شرق بیمارستان برود. راننده با ناراحتی میپرسد:«مگه ممنوع شده؟» مأمور با علامت تأیید سر تکان می دهد. راننده کمی عصبی میگوید: «باید یه امتیازی به تاکسیها بدن». مأمور میگوید: «چه امتیازی؟ مگه دست منه که امتیاز بدم؟ معطل نکن!»
جلوی در سمت شرق بیمارستان که در اصلی آن هم هست، یک اتومبیل شخصی اوریب ایستاده و راه را بر تاکسی سدکرده است. راننده با تاکسی سرش را از شیشه درمیآورد و هوار میکشد: «بکش کنار،بابا» و بعد رو به من میکند و میگوید: «تا چند وقت پیش تو برگههای جریمهای که از طرف پلیس راهنمایی مربوط به شهرداری داده میشد نوشته بودن حمل مسافر با اتومبیل شخصی هزارتومن جریمه داره، اما حالا اونو حذف کردن.»
- چرا؟
- واسه اینکه چارهای ندارن. اگه این آدم مسافرکشی نکنه، از دیوار مردم بالا میره.
راننده رو به مسافر پشتسر میکنه و میگوید:«درست نمیگم، آقا؟» پیرمردی که کنار جوان نشسته است، میگوید:«والله چی بگم؟»
میپرسم:« مگه فقط باید با ماشین کار کرد؟ یه شغل دیگه... یه کار دیگه.
راننده میزند زیر خنده. خندهای عصبی. مسافر جوان زیر لب میگوید:«این بابا هم دلش خوشه. کدوم کار؟» راننده میگوید: ای آقا! الانه همه دو سه شغله هستن ولی بازم به جایی نمیرسن. گفتم که تورم و گرونی اونقدر زیاده که نمیشه با یه شغل چرخ زندگیمو چرخوند. اینجوری که آدمای باسواد میگن یه آدم باید در روز هشت ساعت کار کنه، هشت ساعت تفریح منه و هشت ساعتم بخوابه. این مردم روزی شونزده، هفده ساعت جون میکنن بازم نمیتونن خونوادههاشونو اداره کنن...
یک تاکسی کنارمان میایستد، پیرمردی پشت فرمان آن نشسته است. راننده با او سلام و علیک میکند و بعد به من میگوید: این بابا هفتاد سال سن داره. درسته با این سن و سال کار کنه؟ دیسک کمر و هزار درد و مرض داره اما مجبوره کار کنه وگرنه باید بره گدایی. همهمون ناراحتی کمر داریم. من که ارواح پدرم مثلا جوان هستم، هزار درد و مرض دارم... ببینم، شما آلمان رفتی؟
- بله.
- تاکسیهاشونم که دیدین؟ آخرین مُدله. راننده یه نفر رو سوار میکنه. پول خوب ازش میگیره و هر دو بههم احترام میذارن.
اینجا هیچکس از ما حمایت نمیکند. رئیس سازمان ما یه آدمیه که بهزور ... تونسته دیپلم بگیره. آخه قربونتم کجای دنیا سازمانی مثل سازمان تاکسیرونی رو که با آدم سر و کار داره میدن دست یه همچو آدمی؟ موقعی که تو استادیوم آزادی انتخابات کردن، رانندهها انتخابش نکردن. میگن خود شهرداری اونو منصوب کرده. میخواین وارد اتاق آقا بشین، شیش نفر زیر و روتون میکننن. بپرسین قبلا خونهاش کجا بوده و حالا کجاست؟ قلبش درد گرفت، بردنش خارج و کلی خرجش کردن.
میپرسم: ببینم، شما با چشم خودت اینها رو دیدی؟
- دیدم؟ معلومه. اگه قبول ندارین برین از بقیه رانندهها بپرسین. همه میدونن. اینکه کار نیس، جون کندنه. قیمت اجناسی که سازمان تاکسیرونی و اتحادیه به ما میدن هیچ فرقی با قیمت آزاد نداره، حتی بعضی وقتها گرونتره. یه مسئولی تو این سازمان نیست که بیاد به درد دلهامون گوش بده. میگن قبل از انقلاب یه سرهنگ سلامی بوده که رئیس سازمان بوده. واسه رانندهها خونۀ تعاونی ساخته، سلفسرویس درست کرده که رانندهها ظهر ناهار ارزون و خوب بخورن. این رئیس سازمان که اومد سلفسرویس رو تعطیل کرد.
راننده و مسافرتاکسی، هر دو ناراحت و عصبی، چرا؟
به فلکۀ صادقیه میرسیم. مسافران موقع پول دادن جر و بحث میکنند. مردم هجوم میآورند که سوار بشوند. چند نفری که میخواهند بروند میدان ولیعصر سوار میشوند و راه میافتیم.
- میبینین آقا؟ ما ناراضی، مسافر هم ناراضی. البته من زیاد با مردم جر و بحث نمیکنم چون اونا رئیس سازمان ما رو نمیشناسن، هرچه فحش و بد و بیراه بلدن نثار جد و آباد ما میکنن.آخه بابا ما چیکارهایم؟
مسافران در میدان ولیعصر پیاده میشوند. ساعت ۹ و سیدقیقه است. راننده در طول یکساعت گذشته نزدیک به هزار تومان از مردم پول گرفته است. میگوید شش صبح از خانه زده است بیرون و تا وقتی مرا سوار کرده ۲۰۰۰ تومان کار کرده چون صبحها مردم برای رفتن به سرکار عجله دارند، پول بیشتری هم میدهند و جر و بحث زیادی نمیکنند. راننده مسافرانی را به مقصد هفتتیر سوار میکند و بین راه باز هم اسامی جدید خیابانها را برایم میگوید و من هم تظاهر میکنم که عکس میگیرم. از هفتتیر چند مسافر برای مخبرالدوله سوار میکند و زیر گوشم میگوید: دوست داری بازار رو ببینی؟ هیچ فرقی نکرده. میخوای بریم جنوبشهر رو ببینی؟ فقیربیچارهها اونجان. این جا مال تیتیش مامانیهاس.
سر خیابان سمیه، پلیس موتورسوار، پاترولی ر اکه از طرح گذشته متوقف میکند. راننده میگوید: خُب، از طرح گذشت!
میپرسم: حالا چقدر جریمهاش میکند؟
نگاهی به من میاندازد، میخندد و میگوید: جریمه؟ شاید بکند، شایدم نکنه. بستگی داره.
در مخبرالدوله دو زن به مقصد «شهدا» سوار میشوند. هوا گرمتر میشود و ترافیک هم سنگینتر.
- چند روز دیگه اینجا میمونین؟
- فعلا دو ماهی میمونم.
مسافری در میدان شهدا پیاده میشود و زنی به مقصد پیروزی سوار میشود. روبروی در نیروی هوایی که چهارراه است مجبور میشویم پشت چراغ قرمز بایستیم. یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه! هفت دقیقه طول میکشد. همه خیس عرق شدهایم از دودی که فضای درون تاکسی را پر کرده کسل شدهایم و بیحوصله. عاقبت راننده وارد یک خیابان فرعی میشود وقتی به آنطرف چهارراه میرسد، اتومبیلها را نشانم میدهد و میگوید: «ببینید، هنوز معطل هستن. ماشین که هیچ، آدم جوش میاره».
در بازگشت از همان مسیر به طرف امام حسین(ع) روبروی نیروی هوایی، مقابل یک تالار پذیرایی، راننده کنار خیابان را نشانم میدهد و میگوید: چهار پنج ماهه که اینجا رو کندن. واسه چی خدا میدونه. یا واسه گازه یا شهرداری کنده ولی هرکی کنده، ولش کرده به امان خدا و رفته. شب ممکنه هزار جور حادثه پیش بیاد ولی کسی به فکر این چیزا نیس. جون آدما که ارزش نداره. اگه ژاپن بود نیمساعته درستش میکردن.
زنی که در «کوکاکولا» سوار شده، پشت کارخانۀ برق میدان شهدا پیاده میشود و یک بیست تومانی به راننده میدهد. راننده عصبانی میشود: «خانوم جون بیست تومن مال پارسال بود. امسال تورم بالا رفته. حالا چهل تومنه». زن در جواب میگوید: «من همیشه بیست تومن میدم. کرایه همینه». و پول را داخل تاکسی میاندازد و میرود. راننده زیر لب چندتایی لیچار میگوید و بعد رو به من میکند : «میبینین تورو خدا! بیست تومن. با گاری هم آدمو با بیست تومن اینور و اونور نمیبرن. شما که خارج درس خوندین، شما، شما بگین همین الان تو آلمان با کمتر از بیست سی مارک مسافر میبرن؟» و بیآنکه فرصت جوابگویی به من بدهد، ادامه میدهد:«نه که نمیبرن. فقط ما بیکس و کارها هستیم که باید مثل ... جون بکنیم و هزار تا حرف مفت هم بشنویم. سگمصب زندگی نیس، مرگ تدریجیه. داداشم میگه ما مُردههای روی زمینیم!»
ساعت نزدیک ده صبح است که به میدان امام حسین میرسیم. راننده میگوید: «آقا هرجا عشقت کشید بگو برم. ما در اختیار شومائیم». میگویم: «هرجا که مسافر خواست بریم». در ابتدای خیابان خواجه نصیر، اتومبیلهای شخصی را که به ردیف ایستادهاند و رانندههایشان داد میکشند را نشانم میدهد و میگوید: «اینا کرایه ای هستن. تو خط سیدخندان-امام حسین کار میکنن. همه جوان و بیکار. از بیکار شدن راننده سر یه مسافر با هم دعوا میکنن. واسه یه لقمه نون کوفتی».
میپرسم: اون خانوم برای چی عصبانی شد؟ مگه چهل تومن پول زیادیه؟
راننده میخندد و میگوید: به خودتون نیگا نکنین آقا. بعضیها پولشون به جونشون بسته. یه نون و پنیر و هندونه که بخوای بخوری برات پونصد تومن تموم میشه. گرونی تختهگاز داره میره بالا. چندروز پیش یه آقای اتو کشیده درسخونده که دربست سوارش کردم، میگفت: «از جمعیت ۶۰ میلیونی مملکت ۱۵ درصد پول پارو میکنن و ۸۵ درصد زورکی نون خالی گیرشون میاد. دلال جماعت دارن خون مردم رو میمکند و سیربشو هم نیستن».
راننده بهدنبال یک مکث کوتاه میگوید: راستش میخوام برم خارج، ذله شدم. میخوام برم اقلا یه زندگی راحت و بیدردسر داشته باشم. مُردم از بس فحش و بد و بیراه شنیدم.
میگویم: اما در خارج دیگه رنگ مهربونی و صفا رو نمیبینی. اگه از گرسنگی بمیری کسی نگاهت نمیکنه. غم غربت پدر آدمو در میاره. خیلیها روانی میشوند.
راننده سری تکان میدهد و میگوید: شوخی کردم. البته دلم میخواد برم اما کو پولش؟ درسته که اونا به قانون احترام میذارن اما عاطفه ندارن. اصلا هیچجا وطن آدم نمیشه. بهخداوندیخدا اگه یهذره به داد این مردم برسن، هیچکی پاشو از ایرون بیرون نمیذاره. چندتا از رفقای من، قاچاقی و غیرقاچاقی، رفتن کانادا، به منم میگن بیا اما راستش دلم به این خاک بنده... بگذریم. حالا کجا برم؟
میگویم: گفتی میخوای جنوب شهر رو نشونم بدی.
در مسیر مجموعا ۱۸ نفر سوار و پیاده میشوند. دوتاشون کارمند دولت هستند و شاکی از گرانی که به قول خودشان دارد همهشان را خفه میکند. دلشان پُر است.تا میدان اعدام میرویم و برمیگردیم. راننده خانهاش را از دور، نشانم میدهد. دو اتاق و یک آشپزخانه به ۴۵۰ هزارتومان رهن و ده هزارتومان کرایه. میگوید: اگه همین الان خالی کنم صاحبخانه یه میلیون رهن میده و یه چیزیهم روش به عنوان کرایه.
- کرایۀ خونه سر به جهنم زده آقا. چند وقت پیش یکی از رفقا یه خونۀ هفتاد متری کرایه کرد دور و بر سیدخندان. یک میلیون پیش و سیهزار تومن کرایه. تازه ننهمرده میگه شانس آورده!
مردی از میان جمعیتی که در انتظار تاکسی تقریبا به وسط خیابان آمدهاند فریاد میزند: «صد تومن چهارراه استانبول». راننده به فریاد میگوید:«صد و پنجاه تومن». مرد دوان دوان خود را به تاکسی میرساند و سوار میشود. یکی دیگر هم تا راننده به خود بیاید، سوار میشود. دومی سرچهارراه استانبول سوار میشود و سیتومن میدهد. راننده میپرسد: «کم نیست، برادر؟» مسافر جواب میدهد: «نه عزیز، کرایهاش همینه» و میرود. راننده زیرلب چیزهایی میگوید که متوجه نمیشوم.
از استانبول به طرف بهارستان میرویم. بازی«صد تومان تا...» و «صد و پنجاه» تکرار میشود و اینبار به مقصد میدان «امام حسین».
راننده میگوید: «همهچی رو به نرخ دلار میخریم ولی ریال میگیریم. اونم چقدر؟ بیستتومن و سیتومن. گدائیه بهخدا».
از امام حسین به طرف فردوسی میرویم. اول بهار راننده میپیچد به طرف بالا. زنی سوار میشود. سر سمیه رانندهای راه را می بندد و عقب عقب به طرف تاکسی میآید. زن میگوید: «الان میزنه به ما». راننده میگوید: «من حرفی نمیزنم، میخوام ببینم خجالت میکشه یا نه». زن که سن و سال زیادی دارد میگوید:«دلت خوشه مادر. این روزا از خجالت فقط اسمش مونده. شرم و حیا شده کیمیا».
چند دقیقهای سکوت حاکم میشود. راننده ششمین سیگارش را دود میکند. با خودم فکر میکنم که رانندگان تاکسی چه کار طاقتفرسایی دارند و مردم در نبود یک شبکۀ کارآمد حمل و نقل درونشهری چه مصیبتی میکشند. وقتی بهیاد میآورم که شبکۀ متروی جدید پاریس ظرف فقط چهارسال ساخته شد، در حالیکه هنوز پس از سیسال شبکۀ متروی تهران راهاندازی نشده است، دود از سرم بلند میشود.
برای اینکه سکوت را بشکنم، میگویم: «نسبت به خارج، اینجا همهچی ارزونتره». صدای پیرزن بلند میشود: « چی؟ ارزونه؟ برو بابا تو هم دلت خوشه». راننده میگوید: «آقا تقصیر ندارن. تازه از خارج اومدن و نمیدونن اوضاع از چه قراره؟» پیرزن میگوید: «رفتم یک کیلو پنیر بخرم. صدجا سر زدم. همهشون گفتن نداریم. دارن ولی نمیدن. میفروشن به دلالها. واسه شیر بچه باید التماس کرد. یه نوهام میره کلاس زبان ترمی۸۰۰۰ تومن، جون باباش داره درمیاد. شده پوست و استخوون. از کجا بیاره ننهمُرده. رفتم به کارنامۀ نوهام اعتراض کنم ولی کیگوش داد؟ همه به خاطر پول افتادن به جون هم. پول نداشته باشی باید سرتو بذاری زمین و بمیری. پسرم با لیسانس دوجا کار میکنه تا بتونه ماهی ۸۰۰۰۰ تومن بگیره. شب که میاد خونه دور از جون نعشه. لقمه به دهن خوابش میبره. حالا خوبه که کرایه خونه نداره. خونۀ کلنگی شوهرخدابیامرزم هست که توش زندگی کنیم. خدا میدونه که بیشتر شبها سیبزمینی آبپز میخوریم با نون. یه مهمون که میخواد بیاد، عزا میگیریم... قربون شکلت همینجا نیگردار» و همینطور لندلندکنان پیاده میشود. دو جوان سوار میشوند. من میگویم: «مردم میگن شهردار تهران خیلی کار کرده و حالا هم میخواد رئیسجمهور بشه، درسته؟» راننده میگوید: «بله، اینجور میگن. یهکارایی کرده اما بدجوری هم فشار آورده. الان یهعده ندارن بخورن. یهعده هم دارن از زور پول و خوشی میترکن. اینکه نشد عدالت. مالیاتها داره تصاعدی بالا میره. آب و برق و تلفن هم که نگو. مردم اعصابشون خراب شده. گرونی داره همهرو دیوونه میکنه. بهزودی برای نفس کشیدن هم باید مالیات بدیم» و بلند و عصبی میخندد.
بحران در نظام حمل و نقل درونشهری را
نمیتوان با پند و اندرز حل کرد
زنی داد میزند: «سیدخندان». راننده توقف میکند. زن که سوار میشود میگوید: «چه عجب که بالاخره یکی ایستاد». راننده میگوید: «خانوم ای چه حرفیه که میفرمائین. مسیر رو مسافر تعیین میکنه» زن جواب میدهد: « نه آقاجون پدرم دراومد. نیمساعته که اینجا ایستادم. سیتا تاکسی خالی اومدن و رفتن. همهشون مسافر دربستی میخوان». بعد از چند لحظه او هم وارد صحبت میشود:
«هشتسال جنگ که شوخی نیس. هزارجور خرابی و خسارت و بدبختی و مصیبت داره. آخه این دولت بدبخت باید تو چندتا جبهه بجنگه؟ خرابیهای جنگ رو درست کنه، اقتصاد رو درست کنه، توطئههای ضدانقلاب و آمریکا رو خنثی کنه، به رفاه و بهداشت مردم برسه، و هزار جور کار دیگه؟ دوسال اول انقلاب چی کم داشتیم؟ والله همهچی داشتیم. سگپدر آمریکا انگولک کرد و عراق رو انداخت به جون ما تا پدرمون رو دربیاره اما شکرخدا نتونست. راستشو بخواین ما مردم، خودمون رحم و مروت و انصاف نداریم. واسه پول حاضریم سر پدرمون رو هم ببریم».
ظهر میشود. گرسنهام. به راننده مییم: «میشه بریم یهجایی غذا بخوریم؟». راننده میگوید: « چرا نمیشه قربونت برم. میریم قیطریه. یه پارک داره که خیلی باحاله. خستگی از تن آدم درمیاد.» و میرویم.در پارک قیطریه بعد از یک استراحت کوتاهمدت میپرسم: «کجا ناهار بخوریم؟» میگوید: «بیرون پارک، اینجا رستوران نداره». میرویم به یک رستوران به اصطلاح سنتی. یک دیزی و یک خوراک مرغ و ۲۱۰۰ تومان صورتحصاب! با خودم میگویم: «خدا را شکر که پولش را مجله میدهد! »
بعد از ناهار راهی تهراننو میشویم. ساعت سه بعد از ظهر است. راننده میگوید: «این وقت روز کار دیگه کساده. تاکسیها بیشتر میرن استراحت. این وضع تا ساعت 5 ادامه داره. بعدشم ماشینشخصیها میریزن تو خیابونا و مسافرها را درو میکنن».
در میدان اطلاعات سه زن سوار میشوند و آدرس پیروزی را میدهند. یکی ازآنها میگوید: «میشه از کوچۀ ... برین؟» راننده میگوید: «چرا نمیشه؟» و زن را در جایی که میخواهد پیاده میکند. زنها که انگار تاکنون چنین رانندهای را ندیدهاند، تعجب میکنند و از او تشکر میکنند و راننده هم فقط میخندد و سر تکان میدهد.
از پیروزی به میدان امام حسین و بعد به سمت شمیران میرویم. سه جوان سوار میشوند. من و راننده داریم دربارۀ اوضاع چندسالۀ اخیر حرف میزنیم که آنها هم وارد گفتوگو میشوند.
یکی میگوید: ببینید آقاجان، تو این مملکت فقط دو تیپ آدم به دنیا میاد. دولتی و ضد دولتی. غیر از این دو تیپ هم داریم اما جوّ غالب دست این دو تیپ آدمهائیه که عرض کردم. به نظر آدمهای دولتی همۀ کارها داره خوب پیش میره و اشکالی وجود نداره و ایرون بهشت رو زمینه. اگه کسی بگه چیزی خرابه اونا به خودشون میگیرن. ضددولتیها هم اصلا هیچی رو قبول ندارن. همۀ کارها رو بد میبینن. حتی کارهای خوب رو هم قبول ندارن. میگن حتما قصد و غرضی هست. مملکت به آدمهایی احتیاج داره که بتونن خوب و بد رو از هم جدا کنن. بدیها رو از بین ببرن و خوبیها رو گسترش بدن.
یکی دیگر حرفش را قطع میکند:
این حرفها چیه که میزنی؟ کدوم آدم عاقلی میتونه بگه که کار خوب بَده؟ جوونها دارن تلف میشن. از اونور هی طرح و برنامه میدن که ما قصد داریم سال فلان مشکلات جوونها رو رفع کنیم. بیکاری رو از بین ببریم. خونههای ارزونقیمت بسازیم. همهاش وعدۀ سرخرمن. تو روزنامهها نگاه کن. چندتا فعل زمان حال داریم؟ هیچی. همه «ساخته میشود» «افتتاح میشود» «برطرف میشود» «به این درجه میرسیم» «وضع مردم بهتر میشود». من میخوام بگم بابا ما داریم خفه میشیم. گرسنهایم. بیکاریم. آینده چی میشه و به خدا گناهی هم نداریم.
میپرسم: به نظر شما چهجوری میشه کارها رو درست کرد؟
اولی میگوید: یهسری مشکلات مربوط به جنگه که همۀ ما قبول داریم. اما دولت باید قدرت و کشش مردم رو هم در نظر بگیره. گرونی پوست تن مردمو کنده. پدر من خُرد شده. منم که خُرد خُردم. بچههای ما هم که تکلیفشون از حالا روشنه. یه مشت آدم عصبی و افسرده. یعنی سه نسل فدا شده. تازه چی؟ این وسط یه عده روز به روز چاقتر و چاقتر میشن. چرا؟ مگه اونا عالمترین، باسوادترین و لایقترین آدمهای این مملکت هستن؟ نه بهخدا.
میپرسم: خب، راه حل چیه؟
میید: فعلا باید منتظر موند و دید که کی رئیسجمهور میشه!
میپرسم: به نظر شما کی رئیسجمهور میشه؟
میگوید: یه عده میگن قراره خود آقای هاشمی کاندیدا بشه، اما آقای هاشمی تو روزنامهها تکذیب کرد. چند روز پیش معاونش آقای الویری گفت برازندهترین شغل برای آقای هاشمی ریاست مجلس است. مثل اینکه آقای ناطقنوری، شهردار، دکتر ولایتی، دکتر حبیبی معاون رئیسجمهور و عطاءالله مهاجرانی اون معاون رئیسجمهور و جاسبی رئیس دانشگاه آزاد میخوان کاندیدا بشن.
دومی میگوید: میگن آقای بادامچیان هم هست.
میپرسم: شما به کی رأی میدین؟
هر دو کنجکاو میشوند. اولی میپرسد: «شما به کی رأی میدین». یادم میرود که قرار است برگردم به خارج. میگویم: باید اول اسامی کاندیدا مشخص بشه، بعد من تحقیق کنم و به لایقترین آدمی که بتونه مشکلات و حل کنه، رأی بدم. حالا به نظر شما اگر رئیسجمهور عوض بشه، همۀ کارها درست میشه؟
دومی میگوید: خدا میداند باید منتظر ماند و دید.
جوانها پیاده میشوند. راننده به خنده و در حالیکه پانزدهمین سیگارش را دود میکند، میگوید: «خوش به حال خودم. صبح تا غروب از این دنده به اون دنده و کلاج و ترمز و بیست تومنیهای مسافران تا نون شب در بیاد. به همین قانعم. اما این بچهها راست میگن. الان اوضاع اخلاقی جوونها بدجوری خراب شده. بالاییها بهخاطر پول زیاد و پائینیها بهخاطر فقر و نداری. من که پشت این رُل میشینم، نمیدونین صبح تا غروب چه چیزایی میبینم. چیزایی که از دیدنش تن آدم میلرزه. راست میگن که شکم گرسنه دین و ایمون نداره. حرفشو نزنم راحتترم. حالم بد میشه.»
میخواهم از او بپرسم که چه چیزهایی میبیند که به خنده میگوید: «آقا، یه مدتیه که کارم گیر کرده.»
- کجا؟ تو سازمان تاکسیرانی.
- از من چه کاری برمیاد؟
- میگم اگه آشنایی، فکی، فامیلی، قوم و خویشی دارین کار منو راه بندازین.
بعد کمی این پا و اون پا میکند. انگار میخواهد چیزی بگوید اما میترسد. بالاخره دل به دریا میزند.
- اگه کارمون راه بیفته به اون آقایی که کارمونو درست کنه یه شیرینی حسابی میدیم.
من اخم میکنم. خودش را جمع و جور میکند و میگوید: بیادبی نشهها. اصلا منظورم شما نبودین. آخه این روزا بیمایه فطیره. پول دادی که دادی، اگه ندادی کلاهت پس معرکهاس. خداکنه بهتون برنخورده باشه ولی اینجوریه دیگه. کاریش نمیشه کرد. برای اینکه حرف را عوض کرده باشم میگویم: اگه وضع مالی مردم خرابه و به قول شما پول و قدرت خرید ندارن، پس معنی اینهمه مغازههای شیک و پُر و پیمون چیه؟ اینهمه میوه و گوشت و لباسهای رنگ و وارنگ رو کی میخره؟ به قسم حضرت عباس یا دُم خروس؟ این که نمیشه. باید داشته باشن که بخرن و حتما دارن که اینهمه جنس تو مغازهها ریخته. همه مینالند اما وقتی میری خونههاشون میبینی واسه چهارتا آدم بهاندازۀ چهل نفر میوه و شیرینی و آجیل و غذا تدارک دیدن. من یکی که گیج شدهام.
راننده میگوید: شما، قربونت برم، فقط به دور و بر خودتون نیگا میکنین. همین چند شب پیش تو تلوزیون پسربچۀ چهارده پونزده سالهای رو نشون دادن که نمیدونست چلوکباب و جوجهکباب چیه. نخورده بود طفلکی اشک ریختم براش. تو همون برنامه یه پسرۀ قرتی قُلنبه تیتیش مامانی رو نشون دادن که اومده ده پونزدهتا جوجۀ کبابی خرید و مغازهدار گفت که پسره تنهاست و همیشه هم همینجوری خرید میکنه. نه قربونت برم، همه نمیتونن بخرن. اینا مال نوکیسههاس. آدمی رو میشناسم که دهسال نتونسته واسه خودش یه شلوار بخره. کارمند دولتی که دست بالای بالاش ماهی ۵۰ هزارتومن حقوق داره و چهارتا نونخور، اگه بتونه شکم زن و بچههاشو با نون و پنیر هم سیر کنه، شقالقمر کرده. اون کارگری که روزی ۱۵۰۰ تومن میگیره و پنج سرعائله داره سال تا سال رنگ میوه و گوشت و اینجور چیزا رو نمیبینه. ما میدونیم که مردم دارن چی میکشن.
بهاندازۀ کافی «حرف» زدهایم،
باید «عمل» کنیم
ساعت پنج و نیم بعد از ظهر است. کلمات «پول» «فقر» «بیکاری» و «گرانی» در سرم مثل گردباد بههم میپیچند. آنچه از برخورد میان مردم و راننده تاکسی دیدهام کلافه و خسته و بیزارم کرده است. راننده هم حسابی خسته شده است. وقتی از او خداحافظی میکنم پنج هزارتومانی کار کرده و با چهار هزار تومانی که به او میدهم جمعا میشود ۹۰۰۰ تومان برای کمتر از ۹ساعت در روز.
وقتی به دفتر مجله میرسم، یادداشتهای همکارم را میخوانم، در یادداشتهای او بیشتر بر مناسبات میان مسافران و رانندگان تاکسی، عدم توجه به قانون، احترام متقابل، انصاف، شرم بر پیشانیم مینشیند. کجاست آن اخلاق و متانت و خویشتنداری که به ما مردم مسلمان توصیه شده است و میشود؟
حق با کیست؟ رانندگان تاکسی یا مسافران؟ نمیتوان بهدرستی داوری کرد چون ریشه را باید در مجموعۀ نابسامانیهای تردیدناپذیر نظام حمل و نقل درونشهری تهران جستوجو کرد.هیچیک از مهرههای این نظام بسیار حساس کار و وظیفۀ اصلی خود را انجام نمیدهد.اتوبوس جای مترو، مینیبوس جای اتوبوس، تاکسی جای مینیبوس و آژانس جای تاکسی به مردم سرویس میدهند و تا زمانی که این مهرهها در جای واقعی خود قرار نگیرند بحران همچنان بهقوت خود باقی خواهد ماند.
میشود نوشت که مردم ما فرهنگ تاکسیسواری را نمیدانند و باید از طریق رسانههای گروهی به آنها آموزش داده شود اما خودمان میدانیم که حرف بیپایهایست. وقتی میتوان از فرهنگ تاکسیسواری سخن گفت که نظام حمل و نقل درونشهری سر و سامان داشته باشد. اگر مترو، اتوبوس و مینیبوس بهاندازۀ کافی داشته باشیم و امکان جابهجایی مردم وجود داشته باشد، مردم یقینا، مثل هرجای دیگری در دنیا از تاکسی فقط در مواقع اضطراری و ضروری استفاده میکنند و مطلقا برخوردهایی از این دست که هر روز شاهدش هستیم وجود نخواهد داشت. اگر راننده و مسافر به جان هم میافتند دلیلش این است که هر دو زیر فشار روحی ناشی از عدم امکانات قرار دارند. با پند و اندرز، و دفاع از این و آن، نمیتوان مشکل را حل کرد. پس به جای «حرف» بیدرنگ وارد «عمل» شویم و با تدوین برنامههای کوتاهمدت و میانمدت و درازمدت به چارهجویی اساسی بپردازیم.
ماهنامۀ « دریچه »- مرداد ۱۳۷۵- شمارۀ ۲
مسعود فراتر از مرزها
این سخنرانی شهریور سال 1381 در اولین کنگره بینالمللی احمدشاه مسعود فرمانده شهید مجاهدین افغان به مدت 3 روز با حضور بیش از صدها نفر از نویسندگان، هنرمندان و فرهیختگان کشورهای مختلف در هتل کنتینانتال کابل و پنجشیر زادگاه احمدشاه مسعود برگزار شده بود، ایراد گردید:
مسعود خليلی (دبیر کنگره ، از یاران احمد شاه مسعود، سفیر وقت افغانستان در هندوستان و فرزند خلیلالله خلیلی شاعر ملی افغانستان):
من فعلا از آقای حسنزاده از ايران، نويسنده و روزنامهنگار و سردبير مجله قرن 21 خواهش میكنم كه با شما صحبت نمايند. آقای قدرتاللهحسنزاده:
بسم الله الرحمن الرحيم
(من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه، فمنهم من قضی نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا).
"از مومنين مردانی هستند كه پيمانی كه با خدای خويش بستهاند وفا نمودند و با او به شهادت رسيدند. برخی نيز در انتظار شهادت مقاومت و پايداری بخرج میدهند و هيچ تغييری در عهد و پيمان شان نسبت به خدای خويش ايجاد نكردند".
خانمها، آقايان سلام بر شما! و درود و سلام بر شهيدی كه تمامی آزاديخواهان جهان سايه آرامشبخش او را بر سر خود حس میكنند! و تمام ملتهای ستمديده و شبزده جهان او را چون چراغی فرا روی خود قرار دادهاند.
عنوانی كه من برای سخن گفتن انتخاب كردهام « ضرورت تداوم راه مسعود » است. عنوانی كه هر يك از كلمات موجود در آن خود نيازمند پاسخگويی و بحثی عميق میباشد. بحثی كه دقيقاً در آن روشن شود ما از كدامين ضرورت و كدام تداوم و چه راهی سخن میگوييم. چه ضرورتی مدنظر است؟ يا چرا بايد از يك تداوم سخن گفت و اينكه اين تداوم در جامعه امروز افغانستان چه الزاماتی را ايجاب می كند؟ و سرانجام اينكه بطور دقيق بدانيم راه مسعود كدامين راه بود كه بتوان بیهيچ تعبيری بر بستر آن حركت نمود. هر يك از كلمات موجود در اين عبارت چهاركلمهای بار معنايی و تاكيدی بسيار عظيمی را حمل میكند و بررسی دقيق آن نياز به زمان مناسب دارد. اما آنچه كه در اين مقاله مرور خواهد شد اينست. حال كه افغانستان موفق به آزادسازی خاك پاك خود از وجود طالبان شده است، چه ضرورتی به تداوم راه مسعود است؟ تداوم اين راه از آن جهت اهميت دارد كه در يك حركت طولاني و در كشاكش آتش و خون و رنج و دربدری مشق شده است. و آزمون خود را پس داده است. اين مشق حاصل دريافتهای مجاهد شهيدی است كه در پايان بيست و چند سال مبارزه دانست كه ديگر جز اين راهی برای ايجاد يك افغانستان آزاد و آباد وجود ندارد... حاصل حضوری طولانی و مهربانانه در بين مردماش و حاصل مذاكرات بسيار با رهبران اقوام بود. برای تداوم اين راه ابتدا بايد مسعود را شناخت. دوست داشت. به آرمانهايش عشق ورزيد تا بتوان با حس او راهش را ادامه داد. آمرصاحب مردی بود با قلبی مالامال از عشق به افغانستان. ذهنی خالی از تعصبات كور و بیهدف، حسی تهی از جاهطلبی و مقامخواهی و افق ديدی به وسعت تمامی جهان. شجاع، ايثارگر، با درك بسيار مطلوبی از موقعيت و صاحب موقعيتی بسيار مطلوب در افكار عمومی. پس برای تداوم چنين راهی به مردانی نياز است كه مقدم بر هر چيز، حداقلهايی از خصايص اين زعيم عاليقدر را داشته باشند تا بتوانند مانند او عمل كنند. احمد شاه مسعود امروز ديگر متعلق به يك فرد، يك خانواده و يك اُستان ( ولايت ) نيست. او متعلق به تمامی افغانستان است. به دور از هرگونه قوم و قبيلهگرايی، زبان، نژاد و مذهب. و تنها كسانی میتوانند از در دوستی و پيروی از راهش سخن بگويند كه حداقل چون او بخواهند، مانند وی بينديشند و حركت كنند. اما او چه میخواست؟
به فرازهايی از سخنانش كه حاصل دريافت نهايی او براي نجات افغانستان است، توجه كنيد:
« تعصبات و كشمكشهايی را كه در اثر آن از هم دور میشويد كنار بگذاريد، زيرا اين تعصبات هيچكدام به نفع ما نيست. همهاش به اصطلاح آب انداختن به آسياب دشمن است. حال يكی اگر فكر كند كه از قوم تاجيك دفاع كند، ديگر از ازبك دفاع كند و ديگری فكر كند كه از قوم پشتون دفاع كرده، مگر در اصل هيچ كدام از ما از هيچ چيز دفاع نكردهايم.» (ابراز احساسات و كف زدن حضار). « مردي در اينست كه با وجودی كه هرچه در دل خود دارد از سبب خير افغانستان و نجات افغانستان روی خواسته خود پا بگذارد و برود به طرف وحدت ملی.»
و در بخش ديگری از سخنانش میگويد: « اين تجربه و اين درس را گرفتهايم كه هيچ قومی، و هيچ حزبی يا هيچ منطقهای به تنهايی نمیتواند خودكفا باشد. و به اصطلاح يكهتاز ميدان باشد. و يك نفری با يك گروپی بتواند در برابر اين تجاوز ايستاده شود. ضرورت اتحاد، اتفاق، يكدستی و ضرورت وحدت را همه درك كردهايم. و باز تكرار میكنم كه همه ما امروز اينرا فهميدهايم كه هيچ كس نمیتواند به تنهايی در برابر اين تجاوز ايستاده شود. ولو اينكه با اين كشور خارجی و يا در آن كشور خارجی هم پايش محكم باشد.» و سرانجام خواست نهايی خود را چنين ابراز میدارد: « تشكيل حكومت از بستر خاتمه بخشيدن به جنگ، برگزاری انتخابات سالم، تدوين قانون اساسی و قانونمند كردن نظام اسلامی در افغانستان، اصول و معيارهای اصلي من در ساليان مبارزات بوده است. همه اين را قبول كنند كه در آينده برويم بطرف يك حكومت ملي و احترام بگذاريم به آرای مردم. و بپذيريم هر چه كه آرای مردم فيصله كرد و ما بر آن اطاعت و اعتنا داشته باشيم. »
خانمها، آقايان، سياستمداران و مجاهدين محترم! آنچه امروز پيش روی شما قرار دارد، كشوريست محنت كشيده و دردمند امروز به هر شكل موقعيتی فراهم شده كه اقوام متعدد افغان و احزاب سياسی آن تحت لوای يك حكومت موقت قرار بگيرند. (كف زدن حضار) و از اين جاست كه راهی سهل و ممتنع پيش روی شما گشوده میشود. سهل از آن جهت كه میتوان با ايجاد نهادهای قانونی و مدنی كه در راستای گسترش عدالت، آگاهی عمومی، و توزيع عادلانه ثروت شرايطی را فراهم نمايد كه (سطح زندگی ) مردمتان را ارتقا بخشد. و با درك صحيح از مناسبات داخلی و خارجی، احزاب و اقوام به يك منفعت جمعي ملی بينديشند (كف زدن حضار). دركی كه می تواند آينده افغانستان آزاد و آباد و به دور از درگيری های قومی و قبيلهای را تضمين كند. و ممتنع از آن رو كه میتوان با عدم درك موقعيت خطير و حساس كنونی، هر يك از اقوام و احزاب، بر خلاف انديشههای احمد شاه مسعود به سهمخواهی بيشتری نسبت به آنچه كه همه بر سر آن توافق كردهاند، از طُرُق غير متعارَف اصرار ورزند. آنگاه است كه بايد انتظار كشيد تا تجارب تلخ گذشته دوباره تكرار شود. بخش ديگر به مردانی بر میگردد كه در تن يك تن واحد توانستهاند افغانستان امروز را شكل دهند. تاريخ انقلابات جهان همچون آیينهای صاف و شفاف پيش روی شما قرار دارد. اگر در درك مناسبات درونی بين خود و انتظارات مردم از خود دچار اشتباه شويد مطمئنا بسويی خواهيد رفت كه نه تنها احمد شاه مسعود هرگز چشم بدان نداشت كه مخالف آرمانهای وی نيز بود. تاريخ انقلابات جهان به ما میگويد كه دوستان پيش از پيروزی تنها در پناه اتحادی محكمتر از آنچه كه در گذشته داشتند و تدوين نظرات و مرامنامه و انتقال آن به مردم و بهره گيری از ايمان و وفاداری مردم است كه میتوانند اميدوار به آيندهای روشن باشند. وگرنه بايستی در اثر خودخواهیها، رياستطلبیها و توطئه بيگانگان در صف حذف يكديگر بايستند كه خدا كند هيچ افغان هرگز ديگر چنين صحنهای را شاهد نباشد. اگر انديشيده شود كه میتوان جايگاهی همچون احمد شاه مسعود يافت بايد بر مبنای بسياری از ويژگیهايی كه آمرصاحب با نهادينه كردن آنها در وجود خود موفق به كسب چنين جايگاهی شد حركت كرد. پذيرش رهبری او در نزد تمامی افراد يك گروه، سازمان و حزب بايد بر اساس منطقی تكاملی شكل گيرد نه يك حركت مكانيكی.
مجاهدين محترم تنها در چنين مسيری میتوانند موفق شوند كه به آرمانهای احمد شاه مسعود جامه عمل بپوشانند. در پايان شعری از لايق شيرعلی شاعر بزرگ تاجیكستان است كه میخوانم:
تاجك و ايرانی و افغان چرا ؟
ما در اين دنيا كه از يك مادريم
روز و شب بيدار شمس خاوران
ما ز خواب آلودگان خاوريم
حضرت اقبال بر ما بد مگير
ما اگر در خواب سكته اندريم
خيز از خواب گران گفتي ولی
در سمرقند آنچنان بیمنبريم
در بخارايی كه درگاه دريست
با دری گفتن بيرون از دريم
نيست ملت را زبس يكپارچگی
پاره پاره لقمهای شور و شريم
ريزه ريزه شرحه شرحه جسم و جان
بار ملت را كجاها میبريم
ما تماما ناتماميم اي دريغ
آن نجيب المنظر بیمنظريم
كورههای كوره راهيم آه! آه!
بر سر خود پای لغزش میخوريم
ما كيانيم از كيانيم ای دريغ!
تاج داران فدای افسريم
به نقل از سایت احمد شاه مسعود
پاسخ به یک پرسش
هوالمعز
آنچه که قلمی میشود، نظر روزنامهنگاری است که براساس آموزههای اعتقادی و بر مبنای وظیفۀ حرفهای، خود را موظف به پاسخگویی به یک پرسش میداند. پرسشی که آقای رامین، معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، شبی که خبر توقیف روزنامۀ "اعتماد" و لغو امتیاز نشریات"ایران دُخت" و "سینا" را از تلویزیون اعلام میکرد، از مجری برنامۀ خبری 20:30 پرسید. پرسش این بود : « نظر شما راجع به این رفتارها و عملکردها چیست؟ (منظور رفتار و عملکرد نشریات توقیف و لغو امتیاز شده بود.) شما به عنوان یک اهل رسانه چه نظری دارید؟ » مجری جوان برنامه که شاید پاسخگویی به این سوال را در حوزۀ وظایف تعریفشدهاش نمیدید پاسخ نداد .
پیش از پاسخگویی به این پرسش، نگارنده ذکر یک نکته را لازم و ضروری میداند. این نوشته بر اساس یک نگاه حرفهای به مطبوعات قلمی شده نه براساس دیدگاهی حزبی یا سیاسی.
" خانه از پایبست ویرانست خواجه در فکر نقش ایوانست! "
جناب آقای رامین
به نظر نگارنده آنچه که در ایران امروز به عنوان مطبوعات دیده و شناخته میشود، ماحصل ساختاری ناقص است. نقصی که زائیدۀ درکی نادرست از این رسانه و وظایف آن میباشد که نه در دورۀ ریاست جمهوری آقای احمدینژاد شکل گرفته و نه در دورۀ معاونت مطبوعاتی شما. بلکه تاریخی بس طولانیتر دارد.
بحث دربارۀ مطبوعات ابعاد مختلفی را در بر میگیرد. از تاریخچۀ آن و سیری که تاکنون از سرگذرانده تا نگاه حکومتها و دولتمردان در دورههای مختلف به این رسانه، یا نگاه و عملکرد اربابان جراید و فعالان این حوزه در برابر حکومتهای وقت و نقشی که مطبوعات در هر دورهای از تاریخ 168 سالۀ بعد از تولد روزنامۀ "کاغذ اخبار" در این مرز و بوم ایفا کردهاند، اما آنچه که در این نوشته مورد بحث قرار گرفته، مربوط به پرسش شما میشود.
به نظر نگارنده، اگر جنابعالی پیش از طرح آن پرسش، شناختی دقیق از حوزۀ مطبوعات کسب میکردید، شاید طرح آن سوال را لازم نمیدیدید. نویسنده پیش از جوابگویی به پرسشی که مطرح نمودید، نوشتهاش را با طرح یک سوال کلی آغاز میکند و در ادامه با طرح چند سوال ریزتر به نتیجه میرسد. نتیجهای که شما را به پاسخ سوالتان میرساند. سوال این است: - آیا دولتهای گذشته و فعلی، با نگاههای کارشناسانه، دقیق و از سر تدبیر، رسانهای به نام مطبوعات را به دست اهل آن سپردهاند که انتظار رفتاری حرفهای و مناسب را از آنان داشته باشد؟
جناب آقای رامین
امروزه اتحادیههای صنفی برای صدور جواز کسب به نام یک متقاضی، از او امتحان تخصصی میگیرند. فیالمثل اگر فردی متقاضی ایجاد یک واحد کسبی لبنیاتی باشد، باید در اتحادیه حاضر و در حضور مسئولین صنف ماستی درست کند و یا پنیری را فرآوری نماید تا یقین حاصل شود که قادر به تهیۀ لبنیات هست یا خیر. وقتی در امتحان عملی قبول شد، باید مدارکی مانند گواهی عدم اعتیاد و برگۀ عدم سوءپیشینه را ارائه دهد. اتحادیه نیز با اخذ استعلام از ادارۀ اماکن نیروی انتظامی از سوابق فرد برای ایجاد یک واحد کسبی مطمئن میشود و او میتواند با گرفتن جواز کسب کارش را آغاز کند یا فردی که متقاضی افتتاح یک واحد کسبی تأسیساتی است، باید در اتحادیۀ مربوطه حاضر شود و امتحان بُرشکاری و چند مورد دیگر را بدهد. اینها مشاغلی هستند که ظاهراً نه با فرهنگ و هنر، ارتقای اندیشۀ انسانها یا انحراف اذهان عمومی و اخلاق سر و کار دارند و نه امنیت ملی را به خطر میاندازند، اما اتحادیههای صنفی، این همه در مورد گزینش متقاضیان حساسیت به خرج میدهند تا هر "نابَلَدی" به جای "بَلَد" به کار گمارده نشود. نگارنده جهت نتیجهگیری بهتر، مطبوعات را در سه بخش مورد بررسی قرار داده است. 1- متقاضیان و صاحبان امتیاز 2- معاونت مطبوعاتی و هیئت نظارت 3- مسئولین فرهنگی کشور .
1-صاحبان امتیاز و متقاضیان دریافت مجوز
در دومین سال حضور آقای مهاجرانی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ایشان در جمع صاحبان امتیاز مطبوعات کشور از آنها گلایه کردند و پرسیدند : « چرا مطبوعات ما حتی از بعضی کشورهای منطقه عقب افتادهتر است و مانند آنها کیفیت مطلوبی ندارد؟ »
این پرسش آقای مهاجرانی الزاماً به دلیل عدم آگاهی ایشان از اصل حقیقت نبود. بیتردید یک وزیر فرهنگی، آن هم وزیری که با جامعهشناسی و تاریخ سر و کار داشته، به عنوان نمایندۀ مجلس در قوۀ قانونگذاری کشور تجربه کسب نموده و به عنوان یک سیاستمدار در حوزۀ سیاسی کشور فعال بوده و خود نیز در مطبوعات مطلب و مقاله مینوشت، باید بهتر از هر فرد دیگری از پاسخ سوال و چرایی که مطرح کرده بود آگاه بوده باشد. چرا که برای یک وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی شایسته نیست از مشکلات کشورش و علل آن مشکلات خبر نداشته باشد و به عنوان یک آشنا با امر جامعهشناسی نداند که از یک ساختار ناقص نمیتوان انتظار سلامت داشت. ضمناً وقتی انسان در مقام قضاوت بین دو مورد قرار میگیرد، باید حداقل شناخت نسبی از دو طرف داشته باشد تا بتواند به قضاوت بپردازد. اگر آقای مهاجرانی از مناسبات حاکم بر مطبوعات کشورهایی که ایران را با آنها مقایسه کرد اطلاع داشت، هرگز آن پرسش گلایهآمیز را طرح نمینمود. کارنامۀ اکثر مسئولین فرهنگی بالاخص در حوزۀ مطبوعات، ثابت کرده که آنها فاقد یک برنامۀ جامع، دقیق و از سر تدبیر و کارشناسانه بوده و تنها مقطعی و از سر احساس یا با انگیزههای خاص سیاسی، دوران وزارت خویش را سپری کردهاند. یک تحقیق آماری دقیق که توسط آقای دکتر معتمدنژاد از اساتید و پیشکسوتان حوزۀ رسانه تهیه شده، نشان میدهد از هر 1000 نفر از فارغالتحصیلان رشتۀ ارتباطات طی سالهای 51 تا 73، فقط 60 نفر جذب مطبوعات شدهاند و 940 نفر دیگر در مشاغلی غیر از مطبوعات به کار پرداختند. وقتی آن همه فارغالتحصیل رشتۀ مرتبط با حرفهای که برای فعالیت تخصصی در آن تحصیل کردهاند، در آن حرفه به کار نپرداختهاند، این همه متقاضی و مشتاق اخذ امتیاز نشریه با کدام انگیزه و از کجا آمدهاند؟ ضمن اینکه وزارت علوم باید به آسیبشناسی این موضوع بپردازد که چرا حاصل 22 سال سرمایهگذاری برای تربیت 1000 نفر در آموزش عالی این کشور و در یک رشتۀ تحصیلی خاص چنین پاسخ منفی داشته است؟
براساس آمار منتشره از سوی معاونت مطبوعاتی در سال 87 برای 3300 نشریه مجوز صادر شده و طبق اعلام مسئولین بالغ بر چندهزار نفر در نوبت ایستادهاند تا امتیاز نشریهای را دریافت کنند. این همه متقاضی با کدام پشتوانه و تجربۀ حرفهای متقاضی دریافت امتیاز نشریه هستند؟ از 3300 نشریهای که مجوز دریافت کردهاند، چه تعداد به صورت منظم منتشر میشوند؟ چه تعداد تاکنون حتی یک شماره هم منتشر نکردهاند؟ چه تعداد از آنها پیش از آنکه اولین شماره را انتشار دهند به واسطۀ عدم توانایی در انتشار یک نشریه یا عدم آگاهی از حرفه، امتیازشان طبق مادۀ 16 مطبوعات لغو شد؟ نگارندۀ صاحبان امتیازی را میشناسد که فرق بین کاغذها را نمیدانند و حتی قادر به نوشتن یک خبر سادۀ صحیح یا یک گزارش معمولی هم نیستند! از 3300 امتیاز اخذ شده، 1020 فصلنامه، دهها دوفصلنامه و چندین سالنامه هستند که به نشریات تخصصی تعلق دارند. شاید شما مدارکی را نشان دهید که متقاضیان یا صاحبان امتیاز هنگام تکمیل فرم خود به شما ارائه نمودهاند که نشان از سوابق کاری ایشان دارد. جنابعالی باید بهتر بدانید که گرفتن چنین برگههایی امروزه از دوستان، آشنایان یا واسطهها کار سختی نیست. هرچند که نمیتوان منکر حضور تعداد قلیلی از حرفهایهای سابق شد که امروزه امتیاز نشریهای را دارند. متأسفانه در قانون مطبوعات که فصلالخطاب این حوزه به شمار میآید، در بخش جرائم ریزترین نکات دیده شده و 13 ماده و 10 تبصره به آن اختصاص یافته است، اما قانونگذار اصلیترین بخش قضیه و مهمترین شرط را که داشتن تخصص حرفهای مطبوعات است نادیده گرفته و هیچ اشارهای به آن نکرده است و تنها حداقل سن، نداشتن سوابق کیفری، داشتن تابعیت ایرانی ، عدم حَجَر و ورشکستگی به تقلب و تقصیر، داشتن صلاحیت علمی در حد لیسانس و پایان سطح در علوم حوزهای به تشخیص هیئت نظارت و پایبندی و التزام عملی به قانون اساسی را شرط لازم برای اخذ امتیاز نشریه دانسته است. در بررسی سوابق متقاضیان و اعطای امتیاز به افراد نیز بر اساس قانون نانوشتهای که در آن معاونت و هیئت نظارت بر مطبوعات وجود دارد متقاضیان بر دو گروه میشوند. متقاضیان درجۀ یک و دو.
متقاضیان درجه یک، کسانی هستند که بر اساس همان قانون نانوشته رَجُل سیاسی خوانده میشوند. آنها ظرف مدت کوتاهی صاحبِ امتیاز یک نشریه میشوند. در حالیکه شهروندان درجه دو که اکثر متقاضیان را تشکیل میدهند، باید سالها در نوبت بمانند. حتی اگر در بین شهروندان درجه دو، روزنامهنگاران حرفهای هم وجود داشته باشند مشمول عنایتی که به رَجُل سیاسی میشود، نمیشوند. درحالیکه این رَجُل سیاسی هیچوقت کار حرفهای مطبوعاتی انجام ندادهاند و اصلاً با واژگانی از این دست بیگانهاند. نگاهی کوتاه به نشریات لغو امتیاز شده نشان میدهد، غیر از نشریاتی که مشمول مادۀ 16 شدهاند یا به جرائمی مانند ابتذال و از اینگونه لغو امتیاز شدهاند، بخشی از نشریات لغو امتیاز شده متعلق به همین نشریات سیاسی بوده که طیفی گسترده از اعضای تشخیص مصلحت نظام، وزرای سابق، نمایندگان مجلس، صاحبان نام و قدرت و بعضی از اعضای خانوادههایشان را در بر میگیرد که بعضاً به اتهام و جرائمی مانند اقدام علیه امنیت ملی، نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، چاپ اسناد طبقهبندی شده، تشویق و تحریک مردم به آشوب، رواج فرهنگ غرب و مواردی از این دست امتیازشان لغو شد.
جناب آقای رامین
مجوز نشریاتی که از سوی هیئت نظارت بر مطبوعات به متقاضیان اعطا میشود، امروزه به صورت امکانی برای کسب درآمد تبدیل شده است. بسیاری از متقاضیان هنوز موفق به اخذ امتیاز نشده در به در از این و آن میپرسند که اجارۀ یک نشریه چقدر است؟ هفتهنامه را بهتر اجاره میکنند یا ماهنامه را؟ این حقیقت، تلخ و دردناک است که نمیتوان آن را انکار کرد. امروزه غیر از بعضی از نشریات تخصصی، تصویری از یک نشریۀ استاندارد و جهانی را در بین نشریات عمومی موجود نمیبینید. سطحینگری، کپی کردن از روی یکدیگر، نداشتن کار تولیدی، تبدیل نشریات به مکانی برای کسب درآمد از طرق مختلف چیزی است که از مطبوعات ایران میتوان به دیگران نشان داد.
2 – هیئت نظارت بر مطبوعات
مسئولیت تشخیص صلاحیت و اعطای امتیاز به متقاضیان، برعهدۀ هیئت نظارت بر مطبوعات است که از 7 نفر نمایندگان قوای مختلف و نهادهای دیگر به علاوه مدیران مسئول مطبوعات تشکیل میشوند که عبارتند از : یکی از قضات به انتخاب رئیس قوۀ قضائیه، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی یا نمایندۀ تامالاختیار وی، یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی به انتخاب مجلس، یکی از اساتید دانشگاه به انتخاب وزیر فرهنگ و آموزش عالی، یکی از مدیران مسئول مطبوعات به انتخاب آنان، یکی از اساتید حوزۀ علمیه به انتخاب شورای عالی حوزۀ علمیۀ قم و یکی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی به انتخاب آن شورا. وظیفۀ هیئت نظارت بر مطبوعات آنچنان که در مادۀ 11 قانون مطبوعات آمده، رسیدگی به درخواست صدور پروانه و تشخیص صلاحیت متقاضی و مدیرمسئول است. ضمن اینکه برطبق مواد 12،13،14،15،16 مسئولیت نظارت بر تخلفات صاحبان امتیاز و مدیران مسئول و نحوۀ برخورد با آنها را نیز در اختیار دارد.
پرسش نگارنده این است که آقایان فوق که همه از معتمدین نظام محسوب میشوند و در جایگاه حقوقی خود صاحبِ امتیاز نیز میباشند، با کدام پشتوانۀ کار حرفهای مطبوعات در هیئتی قرار گرفتهاند که قرار است راجع به صلاحیت حرفهای نظر بدهند که غیر از نمایندۀ مدیران مسئول مطبوعات هیچ یک از آنان شناختی از این حرفه ندارند؟ تا آنجا که نگارنده میداند در ترکیب فعلی هیئت نظارت، تنها آقای حسین انتظامی نمایندۀ مدیران مسئول مطبوعات، تنها فردی است که در سمتهای تحریریهای و مدیریتی چند نشریه فعال بوده و با توجه به اینکه سالها نیز به عنوان مدیرکل سابق مطبوعات داخلی مسئولیت داشته مطبوعات را به خوبی میشناسد. بهتر نبود هیئت نظارت که مجموعهای از نمایندگان قوای سهگانه و نهادهای انقلابی و مذهبی را در خود دارد، حداقل حساسیتی را که اتحادیههای صنفی برای اعطای مجوز کسب به متخصصان واحدهای کسبی رعایت میکنند، مراعات میکرد؟ و شورایی از 5 نفر از خبرگان و پیشکسوتان مطبوعات را که دارای آگاهیهای آکادمیک و تجربی قوی حرفهای میباشند، انتخاب میکرد تا پیش از آنکه پروندۀ متقاضیان به هیئت ارسال شود، آن متقاضیان در شورا حاضر میشدند، به پرسشهای تخصصی پاسخ میدادند، گزارشی کوتاه و خبری ساده مینوشتند تا مشخص شود واجد صلاحیتهای لازم یرای یک نشریه هستند یا خیر؟ و به هر متقاضی در هر مقام و منصبی که بود در صورت نظر منفی شورا مجوزی اعطا نمیگردید تا شاهد بَلبَشو بازاری که امروزه هستیم، نباشیم. هیئت نظارت چگونه براساس فرمهایی که در اختیار متقاضیان قرار میدهد تا تواناییها مالی خود را برای ادارۀ یک نشریه بنویسند اطمینان مییابد که آنها واقعاً قادر به تأمین هزینه هستند یا نه؟ اگر اعضای هیئت نظارت با هزینۀ خود روزنامهای منتشر میکردند، آنوقت دقیقاً میدانستند که هزینۀ انتشار یک روزنامه با حداقل تیراژ ده هزار نسخهای در روز، در ماه سر به میلیونها تومان میزند و کمتر روزنامهنگار حرفهای پیدا میشود که قادر به تأمین چنین هزینهای باشد و آنان که امتیاز انتشار روزنامهای را به عنوان بخش خصوصی میگیرند، جز با کمکهای آشکار و پنهان و آگهیهایی که از سر دوراندیشی از جانب بعضی نهادها که از بودجههای عمومی مردم استفاده میکنند و که و چه و چه و چه ... قادر به حرکت نیستند. مسئولین نباید از گرفتن پول توسط عدهای از صاحبان مطبوعات، مقامات مسئول و نمایندگان مجلس از شهرام جزایریها و امثالهم گله کنند. آنها باید کسانی را مسئول بداند که با دادن امتیاز به افراد فاقد صلاحیتهای حرفهای وارد حوزۀ مطبوعات شدهاند و به خاطر تأمین هزینۀ نشریات خود، نه تنها شهرام جزائریها و شاید از خیلیهای دیگر هم پول و امکانات بگیرند. اما نشان بدهید یک روزنامهنگار حرفهای شریف را که تن به چنین کاری داده باشد. به اعتقاد نگارنده عدم اشراف اعضای هیئت نظارت در حوزۀ مطبوعات سبب شده هزاران نفر صاحبان امتیاز نشریاتی شوند که هیچ دولت و نظامی نمیتواند به وجودشان افتخار کند و جز تعداد انگشت شماری از آنان که براساس اصول حرفهای حرکت و عمل میکنند، جز ابتذال، کپی کردن مطالب یکدیگر، جنگ های زرگری و مخدوشکردن اعتماد عمومی، هنر دیگری از آنان مشاهده نمی شود.
3- مسئولین فرهنگی
جناب آقای رامین
نگارنده از جنابعالی که سالها به عنوان مشاور سیاسی آقای رئیس جمهور فعال بوده و اینک نیز در یکی از حساسترین حوزههای فرهنگی مسئولیت دارید تقاضا دارد برنامهای مدون، جامع و کارشناسانه را که طی سی سال گذشته از جانب دولتهای وقت یا مسئولین فرهنگی یا آنها که میلیاردها تومان حقوق و مزایا برای برنامهریزی در حوزۀ مطبوعات دریافت کردهاند تهیه شده، ارائه دهید. برنامهای که توانسته باشد ایران را دارای مطبوعات قوی، تأثیرگذار و بهسامان کرده باشد و سبب پرورش استعدادهایی شده باشد که امروزه در دنیا به عنوان روزنامهنگاران آگاه، باسواد و خبره مورد قبول باشند.
جناب آقای رامین
با آنچه که گفته شد میخواهید مجدداً پرسشی را که از مجری برنامۀ 20:30 پرسیدید مطرح کنید و پاسخش را بدانید؟ یکی از آنان که امروز شعار "دانستن حق همه است را سر میدهد" و حرکات امروز شما را محکوم میکند، در دهۀ 60 برجایی که اکنون شما تکیه زدهاید، نشسته بود؛ در پاسخ به سوال روزنامهنگاری حرفهای که برای مجوز ماهنامهاش با او صحبت میکرد با صورتی برافروخته فریاد زد:« همین که امروز اجازه میدهیم بنویسید و نفس بکشید خدا را شکر کنید.» جالب اینکه آن روزنامهنگار از فعالین اعتصاب مطبوعات در دوران انقلاب بود.
آقای رامین
سعی کنید تاریخ همچون قضاوتی راجع به شما نداشته باشد. وجود یک مطبوعات حرفهای کمضررتر از کسانی است که با اغراض سیاسی مطبوعات را ابزار حرکت قرار دادهاند.

